آن بيابان ميرفت [ به ] نشانى كه از گلهبان شنيده بود ، بتوكل خداى تعالى ميرفت .
چون مركب نيكرونده داشت از رفتن مانده نمىشد . پهلوان در آن راه شكار مىكرد از مرغ و آهو و گاو كوهى ، و اگر شكار نيافتى بيخ علف خوردى .
روايت كنند كه پهلوان بعد از بيست شبانهروز به پايان آن كوه رسيد ، كمرسنگى عظيم بزرگ ديد ، چنانك گردواگرد « 1 » آن پانصد گز بيشتر بود ، در ميان صحرا افتاده بود . بهزاد دانست كه اين آن كمر سنگست كه چوپان نشان داده بود . بهزاد مركب در پيش آن سنگ راند ، چون به نزديك آن كمرسنگ رسيد ، نگاه كرد . خطى ديد بر آن سنگ كشيده بودند ، بهزاد مطالعه كرد نبشته بود كه :
اى آنكسى كه بدين موضع برسى ، معلوم دان كه اين نه راه و نه منزل است .
هيچ كس بدين راه نرود كه بازگردد الا كه بهلاك آيد كه در پايان اين راه كوه عظيم است كه صد هزار جانوران از شير و پلنگ و ببر و گراز و گرگ و مار و اژدرها در بن كوه است و در قفاى آن كوه خندقيست از سيماب و طلسم است و در قفاى آن خندق شهريست بزرگ و در آن شهر خلق عظيم فراوان و آن شهر را شهر خفتگان گويند و خلق آن شهر در سالى دو نوبت خفته و بيدارند ، بهار و خزان بيدارند ، تابستان و زمستان در خواباند و هيچ كس را در آن شهر گدار نيست كه طلسم اين خندق و شهر بدست صندلوس ديو است . مگر كسى كه از ايران باشد و از نسل پهلوانان ايران باشد ، او بيايد و اين طلسم باطل كند و از آن خندق بگدرد و بدان شهر برسد و آن شهر را تفرج كند و او را در آن شهر حالتى عظيم دست دهد اما عاقبت بمراد برسد و آنچه مقصود دل او باشد برآيد و بمراد برسد ؛ و برابر اين كمرسنگ درختى عظيم است ، آنكس را بپاى آن درخت بايد رفتن كه راه بدان كوه و بيشه از پاى آن درخت است .
بهزاد چون اين حالها معلوم كرد ، روان شد ؛ بعد از سه شبانهروز ديگر
هامش
( 1 ) - گردواگرد بجاى : گرداگرد .