آورد تا ايشان بخوردند و گوسفندى را سر ببريد و كباب كرد تا ايشان بخوردند .
بهزاد آن شب در پيش آن گلهبان بود و از هر باب سخن ميگفتند . پهلوان بهزاد نشان راه مىپرسيد ، گلهبان گفت كه ازين گلهء من تا بدان كوه كه نشان راه آنجاست ، وقتى كه شبوروز به روى به شصت منزل توانى رفتن . آن روز كه برادر من رفت يك گلهء گوسفند با خود برد كه در راه قوت كند و برود . گمان من آنست كه او از درازى راه و گرسنگى بهلاك آمد كه ديگر بازپس نيامد . اكنون چون تو خواهى رفتن در راه چه خواهى خوردن كه درين راه هيچ نيست به غير از سبزه و آب روان . بهزاد گفت خداى تعالى رزاق است ، تا او را جان پيش ماست ما را رزق پيش اوست ، بقدرت مىرساند . تو از رزق و خوردن مگوى . بعد از آن بهزاد رو بجغدك كرد و گفت تو ازين جاى بازگرد ، سلام مرا به بلندهمت و جهانسوز برسان و بگوى كه همتى با بهزاد بداريد كه عجبش غربتى در پيش آمد ! جغدك آن شب پيش بهزاد بود تا اول روز شد .
پهلوان سجدهء واجب الوجود كرد و از خداى تعالى درخواست كرد كه او را از شر بدان نگاه دارد و سوار شد . آن گلهبان گفت اى پهلوان اگر خواهى ازين گوسفندان ترا مقدار پنجاه عدد بدهم تا زوادهء راه كنى . بهزاد گفت من در طلب كارى آمدهام نه از براى خوردن و خويشتن پروردن آمدهام . همتى با من داريد كه من رفتم ! اين بگفت و توكل بر خداى تعالى كرد و رو بدان نشانى كرد .
جغدك بازگشت و پيش بلندهمت و جهانسوز آمد . ايشان چون او را بديدند گفتند تو چرا بازگشتى و پهلوان كو ؟ بكجا رفت ؟ گفت كه هفت شبانهروز رفتيم ، به گلهبانى رسيديم . آنچه ديده بود و شنيده بود جمله را بازگفت و گفت پهلوان مرا با خود نبرد . ايشان گفتند كه پهلوان با كام و مراد خواهد آمدن و هيچ زحمتى به دو نخواهد رسيدن .
اما راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه از آن طرف پهلوان بهزاد در
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 685
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٨٥