تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 684

مساهمون:

ص٦٨٤
شده‌اند ! سر راه بريشان گرفت و بانگ بريشان زد كه كجا مىرويد ؟ مگر راه گم كرده‌ايد ؟ جغدك گفت كه ما به اختيار خود درين راه مىرويم . آن گله‌بان گفت اين نه راهست كه اين راه منزل ندارد و هركه بدين راه رفت باز آمدنش ممكن نيست كه اين راه شهر خفتگانست و بدين راه نمىتوان رفتن كه طلسم در راهست . بهزاد گفت كه ما را معلوم است كه طلسم در راهست اما ما راه بطلسم نمىدانيم . اگر تو دانى ما را نشان ده . گله‌بان گفت من هرگز بدين راه نرفته‌ام و اين راه را نديده‌ام اما برادرى بود [ مرا ] ، او آرزو كرد كه من هوس دارم كه يك بار به شهر خفتگان روم و آن شهر را تفرج كنم ، به مدت پانزده سال با اين گله درين بيابان ميگشت و راه آن شهر طلب مىكرد و نمىيافت ، تا بعد از پانزده سال كه درين بيابان بگرديد بپاى كوهى رسيد كه در دامن آن كوه كمرسنگى نهاده بود و بر آن سنگ خطى نبشته بود كه راه شهر خفتگان در پاى اين كمرسنگ است . اما آنكس كه به آن شهر رود و آن طلسم باطل كند ، آن‌كس از ملك ايران باشد و از نسل پهلوان ايران باشد ؛ به غير ازو هركه برود بهلاك آيد . برادرم بيامد و اين سخن را به من گفت . گفتم كه مرو كه تو نه از ايرانى و نه از مبارزانى . سخن من قبول نكرد ، رفت و بازپس نيامد . بهزاد خرم شد و گفت آنكس منم كه هم از ايرانم و هم از مبارزان ايرانم . اكنون كرم كن و مرا بدان كوه و كمرسنگ كه راه از آنجا طلب مىبايد كردن آگاه گردان . گله‌بان گفت من نديده‌ام اما آنچه از برادرم شنيده‌ام با تو بگويم . حاليا فرود آى تا لحظه‌يى با هم صحبتى بداريم كه اكنون مدتيست كه من هيچ كس نديده‌ام و چندين سال است كه شب‌وروز درين بيابان با اين گله مىگردم و انتظار برادر مىكشم و نمىآيد . حاليا بشما رسيدم . اكنون به تو نشان بگويم ، باشد كه تو به برادرم برسى و قصهء من با او بگويى . بهزاد گفت كه روا باشد . بعد از آن از مركب فرود آمد . در حال گله‌بان پاره‌يى شير دوشيد و در پيش پهلوان