بود و حكايت آن بيابان و راه او نيك ميدانست . او را نامزد كردند كه با بهزاد برود .
پس مسافر گيتى و عالمنورد جهان و صاحب واقعهء زمان ، آن يار وفادار و آن مبارز كار خود را برآراست و مركب بحرى را كه در آن عصر در شرق و غرب عالم هيچ كس را نبود ، كه در شبانهروزى چهل فرسنگ ميرفت ، و هرگز در رفتن بازنمىماند و اگر سه شبانهروز هيچ نخوردى از رفتن مانده نشدى ، و اگر در آب بودى سه شبانهروز شناب كردى ، به نيرو از فيل بيشتر بود و بضرب كاسهء سم مغز در دهان شير نر درآوردى ، جهان پهلوان بر پشت [ آن ] مركب سوار شد و بلندهمت و جهانسوز را وداع كرد و گفت با من همتى بداريد كه من تا كار صندلوس را تمام نمىكنم بازنمىگردم . زينهار اگر در عقب من از ايران كسى بيايد ، نشان من بدهيد و مرا بدرود كنيد . جمله بگريستند و ركاب بهزاد را ببوسيدند و چند فرسنگ با او بيامدند . جهانسوز گفت اى پهلوان اگر مصلحت دانى من با چهل هزار سوار با تو بيايم تا تو تنها نباشى . بهزاد گفت خداى تعالى با منست . شما با من همتى بداريد . پس بايستاد و باز ايشان را وداع كرد و همه را در كنار گرفت و از هم جدا شدند . پس پهلوان بهزاد با جغدك سر در آن بيابان نهادند و برفتند . جغدك در پيش افتاد و پهلوان بهزاد در عقب او مركب مىراند . جغدك با مركب پهلوان نمىتوانست رفتن و بهزاد از او نمىتوانست گذشتن . بهرحال هفت شبانهروز برفتند .
راوى داستان روايت كند كه چون پهلوان جهان بهزاد مبارز هفت شبانه روز در آن بيابان برفت ، بعد از هفت شبانهروز از اول روز گلهء گوسفندى از دور پيدا شد . بهزاد و جغدك هر دو رو بدان گلهبان نهادند تا ازو نشان راه پرسند .
گلهبانرا عجب آمد ، گفت اين دو بختبرگشته را بنگر كه درين بيابان گم
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 683
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٨٣