تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢
كردن . بعد از آن كارسازى شما كنيم . بهزاد گفت روا باشد . پس از آنجا عزم ملك فواق كردند . چون بدان شهر رسيدند ، خلق شهر از قتل كوه‌تن شنيده بودند و در شهر فواق را بربسته بودند . اما هيچ صاحب اختيارى در آن شهر نبود كه بعد از كوه‌تن بزرگتر از جهانسوز نبود . گفت در شهر برگشاييد كه من بعد پادشاه شهر فواق من خواهم بودن و با اهل ايمن صلح كرديم و اين جوان غريب كه پهلوان كوه‌تن را كشت بهزاد نام دارد ، نوادهء رستم زال است ، در طلب صندلوس ميرود كه شادبخت و آزادبخت و دردانه را بيارد و صندلوس را بكشد تا ديگر قدم آن حرام‌زاده بدين مملكت نرسد . از شر ظلم كوه‌تن و صندلوس رهيديد و من نيز شرط كرده‌ام كه بر شما ظلم نكنم . خلق شهر شاد شدند و در شهر فواق را گشودند تا جهانسوز در شهر آمد و در شهر منادى كردند تا خلق تمام ايمن شدند و سپاه بر در شهر فرود آمدند و خيمه و بارگاه زدند تا پهلوان گيتى بهزاد مبارز در بارگاه درآمد . خلق شهر بتفرج پهلوان مىآمدند و پهلوان بهزاد سه روز در شهر فواق بود . بعد از آن گفت نشستن من درين ملك از بهر چيست ؟ مرا بايد رفتن و بديدار عزيزان رسيدن . اگر آزادبخت و شادبخت و دردانه اينجا بودندى من هم از اينجا بازمىگشتم . اما اكنون نمىتوانم . مرا در عقب صندلوس بايد رفتن . كسى با من بفرستيد كه راه‌برى كند كه البته من در عقب اين كار خواهم رفتن . بلندهمت گفت هرچند كه ما را دل نمىدهد كه ترا تنها در پى اين كار بفرستيم ، اما اى پهلوان تا تو اين كار نمىكنى ما درين مملكت نمىتوانيم نشستن ، از ترس صندلوس ديو . على الخصوص كه شاهان ما در دست آن حرام‌زاده دربنداند . بهزاد گفت بتوكل حق تعالى بخواهم رفتن تا از قضا و قدر بر سر من چه آيد . جهانسوز را خدمتكارى بود كه او را جغدك نام بود ، مرد رونده بود و در آن بيابان بسيار گرديده
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 682 | مولانا محمد بن احمد بيغمى