تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 681

مساهمون:

ص٦٨١
هيچ كس نداند ، اما ما را اين‌قدر معلوم است كه در قفاى اين « 1 » بيابانيست عظيم بىپايان و جعده « 2 » ندارد ، از آنجهت كه هيچ كس بدان راه نمىآيد و نمىرود ، و در پايان آن بيابان كوه عظيم است پردرخت ، و در قفاى آن بيشه خندقى عظيم پر از سيماب ؛ اما طلسم است و طلسم آن در دست صندلوس است ؛ و در قفاى آن خندق شهريست عظيم بزرگ و در آن شهر رسم و قاعده آنست كه در سالى دو نوبت مردم « 3 » در خواب مىروند و دو نوبت بيدار مىباشند چنانك بهار و خزان مردم بيدارند و تابستان و زمستان مردم در خوابند ، سه ماه در خواب و سه ماه بيدارند ؛ و در قفاى آن شهر كوهى بلند است و در آن كوه غاريست عظيم سياه و در آن غار مقام و جاى اوست ؛ و ديگر مقامها دارد ، اما كه داند كه كجاست ؟ بهزاد از صفت آن شهر پرسيد . جهانسوز و بلندهمت گفتند ؛ آنچه ميدانستند بگفتند ؛ و گفتند ما نديده‌ايم اما شنيده‌ايم . بهزاد را در خاطر چنين گذشت كه مرا بدان شهر بايد رفتن و آن شهر را تفرج بايد كردن كه در طلب شادبخت و آزادبخت و دردانه بايد رفتن و صندلوس ديو را بايد كشتن تا نام من درين مقام بدين هنرها بماند و چون بياران برسم از عجايب شهر خفتگان بازگويم . پس سر برآورد و رو به جهانسوز و بلندهمت كرد و گفت البته مرا در عقب صندلوس بايد رفتن تا آزادبخت و شادبخت و دردانه را برهانم و صندلوس را بكشم كه ميدانم كه چون من ازين مملكت بروم شما از دست او در زحمت خواهيد بودن ؛ و هم شهر خفتگانرا تفرج كنم كه دريغ باشد كه تا اينجا بيايم و شهر خفتگانرا كه اين همه عجايب‌ها در اوست نبينم ، بد باشد . بلندهمت گفت آنچه پهلوان گفت راست گفت اما دو كار مشكل است : يكى آنك از آن طلسم نمىتوان گدشتن و دوم با ديو حرب كردن عظيم دشوار باشد . بهزاد گفت خداى تعالى كريم است ، از ما جهد كردن و از خداى تعالى نصرت دادن و راه نمودن . جهانسوز گفت حاليا به شهر فواق بايد رفتن و تسخير آن مملكت
هامش
( 1 ) - مشار اليه در نسخه محذوفست . ( 2 ) - جعده : تلفظ عاميانهء « جاده » . ( 3 ) - در اصل ؛ دو نوبت مر دوم دو نوبت .