چارهء خود كن كه كار بنوع ديگرست . شاه سيف الدوله چون اين سخن بشنيد ، آه از جانش برآمد و بسيار دريغ خورد . نيكاختر وزير گفت از اول گفتم كه ايشانرا ببايد كشتن ، باور نكردى تا كار بدينجا رسيد . صبح نزديك بود ، سپاه ملاطيه بر كنار برج ريختند ، باز جنگ از سر گرفتند .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه در آن شب از سپاه ملاطيه تا بقرب ده هزار مرد بقتل آمدند . در طلوع آفتاب بود كه شاه سيف الدوله با پهلوان شموط زخم خوردند و نيكاختر وزير را گرفتند و سپاه را غارت كردند و ديگران پراگنده شدند و بعضى بهلاك آمدند و بعضى را بگرفتند ، چنانك يكى نماند . چون آفتاب برآمد در دروازهء ملاطيه را بگشودند . وليد خالد و شماس و شماط و املاق و آنكسانى كه در آن كار با ايشان يكى شده بودند بيرون آمدند .
طرمتاش از پشت مركب پياده شد و ركاب وليد خالد را ببوسيد و شماس و شماط و املاق را در كنار گرفت . همه بيكجا فرود آمدند . شاه وليد خالد بر تخت برآمد . امرا در پاى تخت قرار گرفتند . طرمتاش از شماس و شماط عذر خواهى كردن گرفت و گفت پهلوانان كرم كردند و اين فتح از دولت شما بود .
اگر شما آن مكتوب نمىفرستاديد ، كار سپاه ما بد مىبود كه ما عظيم غافل بوديم . شماس گفت اين از موافقت پهلوان املاق بود كه با ما يكى شد و اگر نه ما در بند بوديم ، از دست ما چه برمىآمد ؟ اما عين الحيات را بدست نياورديم .
ندانيم كه حال او بچه رسيد كه در آن دم كه شاه را از زندان بيرون آورديم ، من بطلب او رفتم هيچ به دو نرسيدم . ندانم چه شد و هيچكس نشان او نداد . طرمتاش گفت كه اصل اوست كه شاهزاده شاهنوش نگران اوست . اگر او را بدست نياريم يقين كه از براى قيصر هيچ كار نكرده باشيم . وليد خالد گفت آرى كه فتنهء عالم اوست كه هر جنگى و فتنهيى كه در عالم شد همه [ را ] سبب او بود ، و چندين هزار سر بسبب اين دختر بر باد رفت و چند وقت من بند و زندان بسبب او كشيدم .
زينهار كه او را طلب كنيد كه بىاو هيچ كار برنمىآيد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 60
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٠