تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 680

مساهمون:

ص٦٨٠

34 بهزاد و صندلوس

مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه چون بهزاد صفت صندلوس ديو از جهانسوز پرسيد ، جهانسوز گفت اى پهلوان ، اين صندلوس ديويست برنگ صندل سفيد كه بزردى مىزند و هشتاد ارش بالا دارد و سرش مثل سر گاو است و دو شاخ عظيم دراز دارد ، هر شاخى تا ده گز بر كلهء سر دارد . پايهاى او مثل پاى پيل است و دستهاى او مثل دستهاى آدمى و دمى دارد مثل دم شير . اما عظيم با هيبت و باصلابت و با زور تمام كه به زور چنانست كه هزار من سنگ را از زمين بردارد ؛ و دعوى مىكند كه من فرزند اكوان ديوم كه بدست رستم كشته شده و با كوه‌تن دوستى عظيم داشت و پدر گير او بود . چون معلوم كند كه كوه‌تن كشته شد عظيم مشكل باشد ، كه حرام‌زاده را سخت آيد . بهزاد گفت كى بيايد ؟ جهانسوز گفت كه او بهر مدت شش ماه بيايد . اكنون به آمدن او پنج ماه ديگر مانده است كه بيايد ، و چون بيايد با او چه توان كردن كه او ديو است ، آدمى با ديو چه تواند كردن ؟ بهزاد گفت اميدوارم همچنان‌كه پدر و جد او بدست پدر و جد من بهلاك آمدند ، او نيز بدست من بهلاك آيد . اما مرا در عقب او ببايد رفتن ، نشان بده كه مقام و مأواى او بكجاست . جهانسوز گفت هيچ مقام و مأواى او معين نيست و