لشكر جهانسوز سر راه بر آن قوم گرفتند و هيچكس را نمىگداشتند كه بر طرف فواق بگريزند . الا كه در صحرا پراگنده شدند . بهزاد مبارز با سپاه ايمن در عقب آن سپاه پراگنده در آن صحرا مىراندند و از آن سپاه مىكشتند و مىانداختند تا آن سپاه را تمام بشكستند و غارت و غنيمت ايشان بگرفتند و مال بسيار بگرفتند و بر جاى آن سپاه فرود آمدند . جهانسوز به خدمت بهزاد آمد و بلندهمت را بديد . بهزاد بسيار آزادى از جهانسوز كرد ، جمله بر وى آفرين كردند . بهزاد گفت يزدان بقدرت نصرت داد تا چنين حرامزادهيى را كشتم و چنين سپاهى را شكستيم . اكنون اى پهلوان بگوى كه شادبخت و آزادبخت و دردانه كجايند ؟ جهانسوز گفت كه ايشانرا بدست صندلوس ديو داد تا بمقام خود برد . ديگر ندانيم كه صندلوس ديو با ايشان چه كرده باشد . بهزاد گفت اين صندلوس ديو چه ديويست و صفت او چيست ؟
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 679
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٧٩