به دو گفت آخر تو زورى بكن * چو بشنيد بهزاد شيرينسخن
مكا بر درآمد گرفتش كمر * يكى زور كرد آن يل نامور « 1 »
بهزاد مبارز بند كمر كوهتن بگرفت و نرمنرم زور آغاز كرد . بتوفيق يزدان و به حكم سبحان جهان پهلوان بهزاد نوجوان :
بتوفيق يزدان يل بافرين * برآوردش از زين وزد بر زمين
بيك دست و يك زور از زين درش * برآورد هم بر فراز سرش « 2 »
چنانك آن هر دو سپاه بديدند . سپاه كوه تن چون چنان بديدند بيكبار حمله كردند . بلندهمت نيز بانگ بر سپاه زد كه اى جوانمردان ايمن ، بچه ايستادهايد ! حمله كنيد ! ايشان نيز حمله كردند . اما جهان پهلوان عالم بهزاد جوان چون كوهتن را از زين درربود ، بگرمى چنانش بر زمين زد كه جملهء استخوان او درهم خرد شد و بدان قناعت نكرد . چون باز گرسنه كه بر سينهء زاغ خسته نشيند ، بر سينهء كوهتن نشست . تا او را بر خود جنبيدن ، پهلوان خنجر چون آب بركشيد و بند كلاهخود او را ببريد و روى چون تختهء پولاد او را بديد و خنجر بر حلقش نهاد و سر آن كافر پرجفا و آن سگ ناپارسا را از تن جدا كرد و چابك آن سر درربود و بر پشت مركب سوار شد و آن سر از دست درآويخت . خون از حلق او چكان بسوى سپاه خود روان شد . جمعى خواستند كه در پايش افتند ، نگداشت و گفت وقت تواضع نيست ، جنگ بايد كردن ! اين سر بر سر نيزه كنيد ، هماكنون دمار از اين سپاه برآريم . پس آن سر بدست ياران خود داد كه تا بر سر نيزه كردند و خود عنان بازگردانيد و تيغ چون قطرهء آب بركشيد و سر راه بر آن لشكر گرفت و خود را بر آن قوم زد و گفت بنام يزدان و بدولت فيروز شاه ! تيغ در آن كافران نهاد و سپاه نيز حمله كردند و برهم زدند .
جنگ عظيم پيچيدن گرفت ، گردوغبار برخاست . ايشان در جنگ بودند و جهانسوز با سپاه خود سر راه فواق را گرفتند كه تا هيچ كس به شهر فواق نگريزد .
هامش
1 و 2 - شعر از گزارندهء داستان يا از دارابنامهء منظوم مفقودست .