تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 676

مساهمون:

ص٦٧٦
مىكوفتند و نقيبان از هر دو طرف صفها مىآراستند و علمها برافراشتند . گردان دو چشم در ميدان انداختند تا كه آهنگ ميدان كند ، بيت :
درافتاد باد صبا در علم * علم جلوه‌گر شد فراز حشم سر زلف بيرق « 1 » بجنباند باد * گره از سر زلف او برگشاد ز هر دو سپه شيههء مركبان * بعالم درافگند بانگ و فغان
چون كار هر دو سپاه از هر دو طرف راست شد اول كسى كه عزم ميدان كرد كوه‌تن رعدآواز بود ، چون كوه پولاد غرق سلاح و برستورى چون كوه سواره ، بيت :
قمر جبهتى اژدها گردنى * زحل هيبتى بد سها رفتنى ز رويش رگ و آهنش بند بود * بيك دستهء سبزه خرسند بود يكى ديده‌بان چشم جاسوس گوش * به پيكر پرى بد بفهم سروش غضنفر جگر ناقهء پيل‌تن * چو غارى دهان و چو كوهش بدن
برستورى چنين سواره در ميدان درآمد . طريت كرد و جولان نمود و نعره زد كه اى بيچارگان و اى بخت‌برگشتگان ، از شما هركه مبارزتر است در ميدان درآيد « 2 » . مبارزان چون كوه‌تن را در ميدان بديدند ، همه بر خود بلرزيدند و گفتند از ما هزارى حريف دست او نيست ! گفتند دريغ از پهلوان بهزاد ، چه بودى كه اينجا بودى ! اما بهزاد چون كوه‌تن را در ميدان بديد ، گفت هركه به غير از من در ميدان اين حرام‌زاده ميرود بهلاك مىآيد و حيف باشد كه اين جوانان ايمن شهر بر دست اين كافر كشته شوند . اين بگفت و برانگيخت آن مركب ره‌نورد كوه بر دريا گدار را و در ميدان درآمد و يك نعره بر كوه‌تن زد و گفت اى كافر ، آمدم تا دمارت برآرم ! كوه‌تن آواز بهزاد را بشنيد ، بازپس نگريست ، يكى سوارى را ديد كه تا عمر او بود مثل او سوارى نديده بود . از نهيب او بند بر بندش بلرزيد . حيران ماند كه اين سوار بهيبت كيست ؟ رو به بهزاد كرد و گفت چه كسى و چرا در ميدان مبارزان آمده‌اى ؟ بهزاد
هامش
( 1 ) - در اصل : بيدق . ( 2 ) - در اصل : درآييد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 676 | مولانا محمد بن احمد بيغمى