تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 675

مساهمون:

ص٦٧٥
بگدشت و آفتاب جهانتاب طلوع كرد . هر دو سپاه در حركت آمدند و كوه‌تن رعد آواز از خواب بيدار شد و گفت امشب سپاه ايمن نگريخته‌اند ؟ گفتند نه ، كارسازى حرب ميكنند . كوه‌تن بخنديد و گفت جمله را اجل رسيده است « 1 » . كوس حربى فروكوبيد كه امروز آن روز است كه دمار از جان جمله برآريم و مال ايشانرا غارت كنيم . اين بگفتند و كوس حربى فروكوفتند . سپاه ايمن جمله بر در بارگاه بلند همت جمع آمدند ، با رنگهاى زرد و چشمهاى گريان و جسمهاى ناتوان . بلندهمت از خيمه بيرون آمد ، جملهء امرا گفتند يا ايها الوزير تو نگداشتى كه ما امشب بگريزيم ، اكنون چه خواهيم كردن ؟ ما طاقت جنگ اين طايفه كى داريم ؟ ما علف تيغ اين قوميم ! بلندهمت گفت هيچ كارى بىحكم خداى تعالى نيست ، هرچه باشد بناموس اولىتر است كه اگر به ناموس بميريم آن بهتر است كه بنامردى زنده باشيم . چون بهزاد زنده است ، شنيدم كه جهانسوز او را از جهت شيربهاى ياقوت برده است كه به خون شيرچنگال و پيل‌اندام بكشد ، نكشت و دربند كرد و ما را معلوم است كه به دادن دختر به شيرك هم راضى نبود و بهزاد را نكشت ؛ درين جا حكمتى هست كه امروز آشكارا خواهد شدن . پس هزيمت نامردى باشد . تحملى « 2 » بكنيم و مردانه‌وار ايستادگى بكنيم و دل در كرم حق تعالى بنديم تا ببينيم كه روزگار چه مىكند . جوانان ايمنى و يلان جولانى و مبارزان ميدانى دل بر جنگ نهادند و طمع از خود برداشتند و توكل بر خداى تعالى كردند و طبل جنگ فروكوفتند و ناى برنجين دردميدند . آن دو لشكر و آن دو درياى تير و تبر سوار شدند . كوه‌تن رعدآواز سوار شد و رو بقلب لشكر نهاد . جهان سوز پهلوان پيش بهزاد آمد و گفت اى پهلوان ، كوه‌تن سوار شد و سپاه صف آراستند . بهزاد غرق سلاح شد و از قفاى خيمه بيرون آمد و مركب با زين و لجام حاضر بود ، سوار شد و رو بصف نهاد ، چون برسيد او نيز عنان بازكشيد . كوس
هامش
( 1 ) - در اصل : رسيده‌اند . ( 2 ) - تحمل به جاى تأمل .