تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 673

مساهمون:

ص٦٧٣
بخوان كه بفرياد من رسد . بهزاد بخنديد و گفت اى حرام‌زادهء بدفعل ! اين جزا و سزاى تست كه درافتادى ، اكنون لايق خود ببين و جزاى خود بكش ! اين بگفت و خنجر بر حلق او نهاد و سر او را از تن جدا كرد ؛ با خنجر تيز برخاست و از زير تخت بيرون آمد و در پيش ياقوت خدمت كرد . ياقوت پهلوانرا تحسين كرد و گفت اى پهلوان مردانه رفتى و عظيم خصمى را هلاك كردى ! بهزاد گفت زود باش و پدرت را طلب كن تا بنگريم مصلحت چيست . ياقوت سر از خيمه بيرون كرد ، خادمى ايستاده بود و قدحى شربت در دست داشت كه شربت دامادى بود ، ياقوت آن شربت از دست خادم بستد و گفت پدرم را طلب كن و آن شربت را در خيمه درآورد و بدست بهزاد بداد و گفت اى پهلوان بستان كه شربت دامادى شيرك است . تو بخور كه او را نصيب نبود ! بهزاد از دست ياقوت بستد و بخورد . جهانسوز درآمد و آن حالت بديد ، آفرين بر بهزاد كرد و گفت اى پهلوان اكنون چه بايد كردن كه عظيم مشكل كارى كردى ! بهزاد گفت اى پهلوان از براى من سلاح بياور تا درپوشم و سوار شوم و به سپاه خود پيوندم . فردا كه كوه‌تن در ميدان آيد من نيز در ميدان درآيم و كوه‌تن را هلاك كنم . چون سپاه كوه‌تن را بشكنم تو نوعى كن كه لشكرى از ما در شهر فواق باشد كه گرفتن شهر بر ما دشوار نباشد . جهانسوز گفت تو از آن ايمن باش كه آن مهم به من رسيد . اما ترا امشب نبايد رفتن كه رفتن تو حالى مشكل است ؛ و آن صندوق كه آنجا نهاده است پر است از جوشن و سلاح ، آنچه ترا دربايست است جمله در آن صندوق است ، درپوش و امشب درين خيمه بباش تا فردا كه لشكريان سوار شوند و رو به ميدان جنگ آرند ، تو نيز سوار شوى و آنچه از دستت برآيد تقصير مكن . بهزاد قبول كرد . بعد از آن جهانسوز بيرون آمد و حكم كرد كه هيچ كس گرد اين خيمه نگردد كه عروس و داماد در خلوت‌اند . بعد از آن خود پيش كوه‌تن آمد و خدمت كرد . كوه‌تن چون جهانسوز را بديد بخنديد و گفت اى جهانسوز شيرك كجاست ؟
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 673 | مولانا محمد بن احمد بيغمى