آمدند و خدمت كردند . كوهتن گفت چه كرديد ؟ گفتند رفتيم و شيرك را بدر خيمه رسانيديم و به پهلوان جهانسوز سپرديم و بازگشتيم . كوهتن گفت اكنون شيرك در عيش و عشرت است و بمراد دل رسيده و ما نيز امشب عيش كنيم و فردا از اول بامدادان كوس حربى بكوبند كه كار اين مشت بىوجود بختبرگشتهء سعادت رميده را تمام كنيم . اين انديشه مىكرد ، اما از گردش ايام و انظار افلاك غافل بود .
اما مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه چون شيرك در پهلوى ياقوت بنشست ، از سرمستى خواست تا سر دست در گردن ياقوت اندازد و ياقوت را پيش خود كشد ، ياقوت يك مشت محكم بر سينهء شيرك زد چنانك نفس در قفس او پيچيد . شيرك را عظيم درد كرد و گفت اى ملكه ، چونست كه مرا مىزنى و جفا مىگويى ؟ ياقوت گفت اى حرامزاده ترا چه حد آن باشد كه در پهلوى من بنشينى ؟
شيرك گفت اى ملكه ، هرچند كه من لايق تو نيستم اما بعشق تو سربازى كردم و رفتم و بهزاد را كه دشمن ملك بود آوردم . ملك ترا از پدرت درخواست و به منت داد ، اكنون تو زن منى و من شوهر توام . با من سر درآور و خوش برآى تا با هم عيش كنيم . ياقوت گفت اى خونورآوردهء بالابگور ، اگر آرزوى وصل من دارى برخيز و در زير اين [ تخت ] رو كه بهزاد را دربند كردهاند . او را سر از تن جدا كن تا من ايمن شوم و با تو سر درآرم . شيرك خون گرفته گفت بنده باشم ! برخاست و خنجر بر كشيد و از تخت بشيب آمد و دست در زير تخت برد تا بهزاد را بدر آرد و سرش از تن جدا كند ، پهلوان سر دست شيرك را بگرفت و پيش كشيد و خنجر از دست شيرك بستد . شيرك مسكين آن سگ گرگين ، در دست بهزاد از روباهى كمتر بود .
فرياد برآورد كه اى ياقوت بفريادم رس كه اين ايرانى از بند رهيده است و مرا بخواهد كشتن ! ياقوت گفت زود باش و كار بهزاد را تمام كن و بر تخت برآى كه در انتظار توام . شيرك گفت چه جاى اين سخن است كه مرا بخواهد كشتن ! پدرت را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 672
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٧٢