درآيد بميدان او درآيم ، همچنانكه بر در شهر ايمن ديدى كه با او چه كردم اين نوبت سرش از تن جدا كنم و ملك فواق را بگيرم و سپاهش را بشكنم و پادشاهى ملك فواق را به تو دهم . من خود مرد غريبم و عاقبت بروم تو با آزاد بخت و شادبخت دوستى كنى و ياقوت را به آزادبخت پادشاه ايمن دهى و روزگار بخرمى و شادكامى بگذرانى و از جور اين ظالم وارهى و من نيز بمملكت و برادران خود برسم . جهانسوز گفت آرى راست گفتى ! من خود ميدانم كه تو بر كوهتن زيادتترى ، اما كوهتن را با صندلوسديو دوستى است و شادبخت و آزادبخت و دردانه در پيش صندلوس ديو دربنداند و تو با ديو چون برآيى ؟ بهزاد گفت پدر من رستم زال است كه اكوان ديو بر دست رستم بهلاك آمده است ، كه پدر صندلوس بوده ؛ اگر صندلوس نيز بر دست من كشته شود عجبى نباشد . تو هيچ انديشه مكن و زود باش و بتوفيق خدا مرا از بند بيرون آر كه من حريف جمله هستم . جهانسور گفت بلى من نيز ترا از بهر آن آوردهام كه ترا از بند بيرون آورم اما به شرطى كه از قول خود برنگردى و آنچه گفتى بجاى آورى . بهزاد سوگند خورد . جهان سوز در حال دست فراز كرد و بند بهزاد را برداشت و پهلوان از بند خلاص شد و شكر كرد خداى تعالى را كه از كشتن او را رهانيد و چنان دشمنى را برو مهربان گردانيد .
بهزاد خنجر بستد و در زير تخت رفت و خوش بنشست . در حال جهانسوز از خيمه بيرون آمد و رو بخيمهء كوهتن نهاد تا برسيد و در پيش كوهتن خدمت كرد . كوهتن گفت اى جهانسوز با بهزاد چه كردى ؟ جهانسور گفت ملك را بقا باد او را ميخواستم كه چون پيلاندام و شيرچنگال هلاك كنم ، باز انديشه كردم كه بهر طريقى كه من او را هلاك كنم مثل آن نباشد كه او را بدست صندلوس دهيم كه بدان نوعى كه خواهد او را بكشد . پس او را بندش سخت كردم « 1 » و به خدمت آمدم كه امشب به اجازت ملك شيرك داماد شود و ما نيز
هامش
( 1 ) - ضمير مفعولى دوبار تكرار شده است يعنى ميبايست بنويسد : او را بند سخت كردم ؛ يا : بندش سخت كردم .