تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 667

مساهمون:

ص٦٦٧
ملك را بقا باد ، اگر مرا هزار دختر باشد و جمله را ملك بكمترين غلامان خود بدهد ، مرا هيچ سخن نباشد كه ما همه بنده و خدمتكار ملكيم . اما بنده را نيز توقع به حضرت ملك هست كه مرا نيز از بهر روى دوست و دشمن سربلند كنى تا تمام آب‌روى من بر خاك نريخته باشى . ملك ميداند كه من تا چه غايت ياقوت را دوست ميدارم و حسن و جمال او تا چه حد و غايتست ، رايگان اين‌چنين دخترى را دادن عظيم بىآب‌رويى باشد . چون بر من حكم مىكنى كه دخترت را بشيرك كه كمتر خدمتكار منست بده ، بنده نيز شيربهاى دختر ميخواهم تا ياقوت را رايگان نداده باشم . كوه‌تن گفت روا باشد ، چه ميطلبى بگوى تا من بدهم . جهانسوز گفت از دولت ملك مرا هيچ چيز از اسباب و اموال كم نيست ، آنچه بايد زيادت منست ، اما جملهء عالميانرا معلوم هست كه دوستى من با پيل‌اندام و شيرچنگال و رعدان و سيه‌قاف تا چه غايت بوده است ، و جمله در دست اين ايرانى بهلاك آمده‌اند و من هنوز در عزاى ايشانم . اگر ملك ميخواهد كه من به ارادت خود ياقوت را به شيرك بدهم ، ملك اين ايرانى را همچنين دست و گردن بسته به من دهد كه تا من بهر نوعى كه خواهم او را بزارى زار بكشم تا خاطر من تسلى يابد ، بعد از آن من دختر بشيرك دهم . كوه‌تن گفت مقصود ما آنست كه اين ايرانى كشته شود و شيرك بمراد برسد ، اگر مقصود تو اينست برو كه بهزاد را به تو دادم . اكنون برخيز و بهزاد را ببر و بدان نوعى كه ميخواهى او را هلاك كن . در حال جهان‌سوز برجست و ريسمان گردن بهزاد را بگرفت و او را از سر پا كه از بهر كشتن نشانده بودند برداشت و از آن مجلس بيرون آورد و همچنان بسته روى بر در خيمهء خود آورد و آن خلق در عقب مىآمدند . بهزاد با خود گفت اين چه حالتست ! گاهى به خون كشتگانم مىكشند و گاهى بكينهء كوه‌تنم مىآويزند . گاهى شيركم از براى عشق ياقوت مىآورد ، گاهى جهانسوزم از براى شيربهاى دختر خود « 1 » مىبرد ! اما حاليا به نقد از كشتن يك دمى خلاص شدم ، خداى تعالى لطيفه‌ساز است ، شايد كه لطيفه‌يى بسازد .
هامش
( 1 ) - در اصل : خودم .