راوى داستان روايت مىكند كه در آن دم كه جلاد تيغ برآورد كه سر بهزاد از تن جدا كند ، تقدير خداى تعالى چنان بود كه شيرك برخاست و بانگ بر جلاد زد كه اى جلاد ، يك زمان توقف كن كه سخنى دارم ، به حضرت پهلوان بگويم .
جلاد دست بازداشت . شيرك گفت ملك را بقا باد ، در آن لحظه كه من بسر وقت بهزاد رفتم مىتوانستم او را هم بر سر بستر سربريدن و سر او را به خدمت آوردن .
اين همه زحمت براى آن بر خود نهادم كه ملك با من شرطى كرده بود و عهدى بسته كه چون بنده اين خدمت بجاى آورم ملك حكم كند كه ناپهلوان جهانسوز سايهء دولت بر سر من اندازد و ياقوت را بزنى به من دهد . اكنون بنده بقول خود ايستادگى كردم و آن شرطى كه كرده بودم بجاى آوردم . توقع بلطف ملك آن دارم كه اول مرا بمراد برساند و مقصود دلم را حاصل كند ، و بعد از آن هرچه خواهد با بهزاد بكند . بجان و سر ملك كه من نگذارم كه بهزاد را بكشند تا اول ياقوت را به من عقد ببندند . و در پيش دست جلاد بايستاد . كوهتن گفت راست مىگويد ، من چنين شرط كرده بودم ، اول چنان كنيم . آن عشق و محبت شيرك سبب خلاص بهزاد شد كه مسبب الاسباب آن سبب ساخت كه پهلوان خلاص گردد . پس كوهتن رو بجهانسوز كرد و گفت اى پهلوان ، ياقوت را بشيرك بده كه تا زن او باشد ، هرچند كه من ميدانم كه شيرك از جملهء خدمتكاران تست و او را حد دامادى تو نيست ، اما با اين هنرى كه او نمود و چنين دشمنى را دربند آورد ، اكنون در حضرت من ازو عزيزتر هيچ كس نيست و اختيار مجلس من او خواهد بودن و گنج و مال من در دست او خواهد بودن . پس لايق دامادى تو باشد . بىآنكه هيچ سخن كنى و تعلل كنى ياقوت را به دو بده كه هم امشب داماد شود . جهانسوز را چارهيى نبود ، در دل كوهتن و شيرك را دشنام ميداد ، اما هيچ نمىتوانست گفتن . درماند كه چه گويم و چه چاره سازم . كوهتن گفت اى جهانسوز اين همه انديشه از بهر چيست ؟ اين كار تو بمراد دل خود نمىكنى بلك به حكم من ميكنى . جهانسوز در سخن درآمد و گفت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 666
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٦٦