مؤلف اين داستان روايت مىكند كه جاسوس سپاه ايمن اينجا بود ، چون آن آن حال را بديد فغان از جانش برآمد ، در عقب بهزاد با آن غلبه روان شد تا ببيند كه حال پهلوان بچه خواهد رسيدن : تا جهانافروز بر در خيمهء خود آمد و بهزاد را بسته در خيمه درآورد . ياقوت چون ماه شب چهارده بر تخت نشسته بود ، اما عظيم ملول و پريشان خاطر ، كه شنيده بود كه او را بشيرك خواهند دادن ، بدانجهت كه او بهزاد را آورده است . درين دم جهانسوز از در خيمه درآمد و بهزاد را با خود درآورد و در برابر تخت ياقوت او را بنشاند .
گفت بنشين اى ايرانى كه سبب بدنامى خاندان من تو شدى . ياقوت گفت اى پدر اين كيست كه او را بسته آوردى ؟ جهانسوز گفت اى جان پدر بهزاد اينست ! به جهت اينست كه ملك بر من حكم مىكند كه دخترت را بشيرك بده ! ياقوت گفت او را از بهرچه آوردهاى ؟ گفت از بهر آنك او را بكشم كه با او عداوت دارم كه چرا از ايران بدين ديار بيايد كه سبب بدنامى من شود . دختر گفت اين آن بهزاد است كه كوهتن رعدآواز را بر در شهر ايمن در ميدان به مردى گرفت ؟ جهانسوز گفت بلى ! ياقوت در سخن درآمد و گفت اى جوانمرد تو جوان بس مبارز و پهلوانى و خيلى كار درين مملكت كردى ، چرا چنين غافل شدى كه ترا شيرك حرامزاده بگرفت و بياورد كه موجب ملالت من شدى .
بهزاد گفت اى ملكه درآمدن من درين مملكت مرا هيچ اختيارى نبود ، مرا نصيب و تقدير آورد كه از مملكت من تا اين موضع دو هزار فرسنگ است . تا عمر من بوده است هرگز نشنيدهام كه ايمن كجا و فواق چه شهريست . مرا تقدير خداى تعالى آورد و به حكم خداى تعالى گرفتار شدم . جهانسوز گفت اكنون سزاى تو كشتن است ! بهزاد گفت اى پهلوان اگر نمىخواهى كه ياقوت را به شيرك دهى مرا از بند بگشاى كه من در كمين بنشينم و تو برو شيرك را بياور كه تا داماد شوى . اول شيرك حرامزاده را سر ببرم ، بعد از آنكه كوهتن در ميدان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 668
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٦٨