گفت اگر خداى تعالى خواهد قادر است كه تواند مرا خلاص دهد . كوهتن گفت بارى سؤالى دارم ، جواب بگوى تا مرا معلوم گردد . بهزاد گفت بگوى ؟ گفت شنيدهام كه دعوى كردهاى و گفتهاى كه از نسل رستم زالم . راست است ؟ بهزاد گفت بلى به چهار پشت برستم زال مىرسم . كوهتن گفت پدر صندلوسديو بدست رستم زال كشته شده است . بارها من از صندلوس شنيدهام كه گفت ميخواهم كه يك بار بايران روم و بنگرم كه از نسل رستم زال در عالم كه مانده است ؟ هريك را بنوعى به خون پدر بكشم . حاليا اين فتح بدست من برآمد كه تو گرفتار دست من شدى . منت بكشم يا بدست صندلوست بدهم . بهزاد گفت اى كوهتن تو مرا به مردى نگرفتهاى كه مرا توانى كشتن ، در آيين مردى و مبارزى تو عاجز و فروتن منى كه من ترا بضرب مردى گرفتم و تو مرا بحيل و مكر گرفتى و ديگر تو كه باشى كه مرا توانى كشتن ؟ اگرم اجل رسيده باشد به حكم خداى تعالى كشته شوم و اگرم اجل نرسيده باشد چون تو هزارى نتوانند كه يك تار « 1 » موى از سر من كم كنند .
كوهتن ميخواست كه بهزاد را نگاه دارد و نكشد اما اين انديشه مىكرد كه مبادا كه با صندلوس بگويد كه من كوهتن را به مردى گرفتم ، موجب بدنامى شود .
بعد از آن رو به بهزاد كرد و گفت اى ايرانى ، يعنى من ترا نمىتوانم كشتن ؟ اين بگفت و جلاد را فرمود كه ده ! تو اين ايرانى را در حضور من گردن بزن ! جلاد درآمد و تيغى چون قطرهء آب بركشيد و پهلوانرا ، بهزاد ، بر سر پا بنشاند . بهزاد طمع از خود برداشت و دل بر مرگ نهاد و از فراق برادران در دل بگريست اما هيچ فايدهاش نمىكرد كه عظيم در بلاى بد گرفتار شده بود و هيچ اميدى نداشت كه در دست چنان دشمن گرفتار گشته بود ، و هيچ شفاعت خواهى نداشت . بناليد بدرگاه حقتعالى و گفت الهى به غير از درگاه تو پناهى ندارم ، اگر خواهى پيش تو آسانست كه مرا بقدرت و حكمت برهانى . در دل اين مناجات مىكرد .
هامش
( 1 ) - در اصل : تاره .