جانش برآمد و برخاست و ببارگاه بهزاد آمد . بهزاد را نديد ، كفش و كلاهش افتاده و بهزاد پيدانه . دانست كه جاسوس راست ميگويد . با خود گفت اگر سپاه معلوم كنند كه بهزاد را گرفتهاند ، در حال شكست برين سپاه آيد كه اين سپاه به قوت او ايستادگى مىكردند . از آن بارگاه بيرون آمد و گفت پهلوان امروز آرزوى حرب كردن ندارد . شما حاضر باشيد . گفتند از طرف دشمن كوس بشارت مىزنند . گويا كه در سپاه دشمن خرمى هست . هريك سخنى ميگفتند .
اما راوى داستان روايت كند كه چون بهزاد را بدان آيين بر در بارگاه كوهتن آوردند ، كوهتن با جملهء بزرگان فواق در بارگاه بودند ، كه شيرك گبر از در بارگاه درآمد و گفت بدولت ملك اينك دشمن ملك را دست و گردن بسته و رسن در گردن كرده بر در بارگاه آوردهايم و بازداشتهايم . كوهتن گفت درآريد ! درآوردند و در برابر كوهتن آن تهمتن را بازداشتند . هرچند كه گفتند خدمت كن پهلوانرا كه در تو نگرانست ، بهزاد هيچ التفات نكرد . گره در ابرو درآورده بود و سر در پيش انداخته بود كه عظيم در خشم بود كه رايگان گرفتار شده بود . كوهتن به چشم غضب در بهزاد نگاه كرد و گفت اين كيست ؟ شيرك گفت اين بهزاد است كه بر در شهر ايمن با تو جنگ كرد و سپاه كشيد و در عقب تو آمد ؛ بدولت ملك او را بدين حال آوردم . اكنون راى عالى تو چيست ؟ كوهتن يك نعره بر بهزاد زد و گفت اى نادان ، من ترا گفتم كه تو مرد غريبى ، از ميان بدر رو و ما را باهم بگدار ، سخن من قبول نكردى تا عاقبت دولت من كار خود كرد و ترا دست و گردن بسته به خدمت من آورد . اكنون خود را چون بينى ؟ بهزاد چون اين سخن بشنيد سر برآورد و گفت مرا به مردى نگرفتهاى كه اين سخن ميگويى ! من ترا به مردى گرفتم و بعوض شادبخت دربندت كردم . عيارت آمد و مرا به صورت عيارى گرفت و به پيش تو آورد و تو مرا بحيل گرفتى و بمكر از بند من جستى . اكنون من اميد بفضل خداى تعالى دارم كه مرا از بند تو خلاص كند . كوهتن بخنديد و گفت اى ابله تو از بند من كى رهايى خواهى يافتن ! بهزاد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 664
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٦٤