شيرك از بارگاه كوهتن بيرون آمد . از سرهنگان در ايوان دويست كس جمله غرق سلاح در عقب شيرك افتادند تا بدان موضع رسيدند كه بهزاد دربند بود . در آن خيمه درآمدند ، بهزاد را ديدند دست و گردن بسته افتاده . جمله عجب ماندند .
در آن حالت بهزاد بيدار شد و بر خود بجنبيد . شيرك گفت اى پهلوان زحمت مكش كه ترا نه چنان بستهاند كه توانى جنبيدن يا از بند خلاص شدن . بهزاد چشم را برگشود ، آن جمع را بديد كه جمله غرق پولاد او را در ميان گرفته بودند ، پهلوان عجب ماند كه اين چه حالتست ! سؤال كرد كه شما چه كسانيد و مرا كه دربند كرده است ؟ شيرك گفت من ترا دربند كردهام . گفت تو چه كسى ؟ گفت من آن فراشم كه نيم شبى شربت از دست من خوردى . گفت تو كيستى و چرا چنين كردى ؟ گفت اى پهلوان من شيركم ، مرد عيار پيشهام و خدمتكار پهلوان كوهتن رعدآوازم كه ترا بند كردم و اينجا آوردم ؛ هيچ انديشه مكن كه ترا پيش پهلوان كوهتن خواهيم بردن تا حكم پهلوان چيست . چون بهزاد معلوم كرد كه گرفتار دست كافران شد ، آه از جانش برآمد . گفت دريغا دريغ كه خود را درباختم ، بزارى زار بهلاك خواهم آمدن ! دريغ از خلق ايمنشهر و سپاه مؤمنان كه جمله اسير دست كافران خواهند شدن ! دريغا كه كار نكردم و خود را و جمعى را بر باد دادم . چه توان كردن كه حكم حكم خداوند است ، بهرچه خواست و خواهد ، كه تا تقدير خداوند چيست . بهزاد رضا به قضا داد و تسليم شد و سر در پيش انداخت .
شيرك بفرمود تا بهزاد را برهنه كردند و دست و گردن بسته از آن موضع بدر كشيدند و رو بدر ايوان كوهتن نهادند . صد هزار مرد در عقب بهزاد روان شدند ، شمشيرها كشيده و خرمى مىكردند و او را مىكشيدند .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه از جاسوسان سپاه ايمن جاسوسى درين سپاه بود آن حالت را بديد ؛ دوان شد تا به سپاه ايمن رسيد تا در خيمهء بلندهمت آمد و آنچه ديده بود تقرير كرد . بلندهمت چون بشنيد كه بهزاد را گرفتند فغان از
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 663
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٦٣