تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 662

مساهمون:

ص٦٦٢
خسته افتاده است . اشارت چيست ؟ اگر اشارت باشد زنده‌اش بيارم و اگر مىگويى سرش را ببرم و بيارم . كوه‌تن گفت اى شيرك ، مردانه رفتى و از براى من عظيم كارى كردى ! من نيز مرادت را برآرم و سرت را از گنبد گردان بگدرانم . بارى حكايت كن كه آن ايرانى را چون گرفتى ؟ شيرك در سخن درآمد و آنچه رفته بود تقرير كرد . كوه‌تن فرمود كه خلعت زيبا در تن شيرك كردند . حكم كرد كه بر در بارگاه كوس بشارت زدند . غوغا در سپاه افتاد كه امشب شيرك عظيم كارى كرده است ! بسپاه دشمن رفته است و بهزاد را بسته آورده است . اينك بر در بارگاه ملك كوس بشارت ميزنند . جملهء كافران خرم شدند به غير از جهانسوز كه بدين كار هيچ راضى نبود كه گرو به دختر او بسته بود . جملهء بزرگان و امراى پاىتخت و جملهء سپاه رو بر در بارگاه نهادند . كوه‌تن بر تخت برآمد ، بغايت شاد و خرم قرار گرفت . كوه تن در سخن درآمد و گفت اى امراى پاىتخت من ، معلوم دانيد كه امشب شيرك جان‌باز سربازى كرده است و بلشكرگاه دشمن رفته است و آن ايرانى بخت برگشتهء سرگشته را گرفته است و آورده است ، بىاجازت ما ، كه از براى ناموس ما بغايت بد است كه او بدست شيرك گرفتار شد كه من ميخواستم كه او را در ميدان بگيرم و بزارى زار او را هلاك كنم ؛ اما اين نيز دولت ما بود كه كارى كه مرا مىبايست كردن شيرك كرده است . اكنون هركه سر مرا دوست ميدارد بشيرك انعامى كند و چيزى به دو بدهد . امرا كه اين سخن بشنيدند ، بسيار انعامى بشيرك كردند . شيرك خدمت كرد و گفت ملك را بسيار سالها بقا باد ، هيچ انعامى بهتر از آن نباشد كه دختر پهلوان جهانسوز را در كنار من كنيد كه من ياقوت را دوست ميدارم و از عشق او بىقرارم ! جهانسوز در آن ميان بود ، از آن سخن عظيم منفعل شد . با خود گفت كه اين حرام‌زاده عرض و آب‌روى مرا برد . من بد كردم كه اين حرام‌زاده را تربيت كردم ! كوه‌تن گفت اى شيرك اين كار كه تو كردى و چنين شيرى را دربند آوردى لايق آن هستى كه ياقوت را در كنار گيرى . برو بهزاد را دست‌بسته بياور تا اول بهزاد را سر برداريم و آنگاه به كار عروسى تو پردازيم .