چون معلوم كرد كه بهزاد بىخود شد ، با خود گفت مصلحت در آنست كه او را زنده ببرم ، در حال بهزاد پهلوان « 1 » كه رستم روزگار بود و پهلوان دوران بود ، اسير دست چنان حرامزادهيى شد . چون تقدير خداى تعالى چنان بود ، اما سبب دولت پهلوان بود .
مؤلف اين سمر و قايل اين خبر روايت كند كه شيرك پهلوانرا بر دوش گرفت و بدان راهى كه آمده بود بازگشت ، و از آن سپاه بيرون آمد و راه سپاه كوهتن در پيش گرفت تا بدان سپاه رسيد . در حال در ميان سپاه درآمد و بخيمهء خود آمد و پهلوانرا بخيمهء خود آورد و بند او را محكم كرد و سر در خواب نهاد تا وقتى كه صبح رسيد برخاست و بر در خيمهء كوهتن آمد و خدمت كرد . خدمتكاران كوهتن شيرك را بديدند ، گفتند پهلوان شيرك چه كردى و كجا بودى ؟ شيرك آنچه كرده بود بگفت و گفت بهزاد را آوردم ، برويد و پهلوانرا خبر كنيد . دويدند تا اين خبر بكوهتن رسانند كه كوهتن را خواب نبرده بود ؛ در انديشهء آن بود كه شيرك رفته است سر بهزاد را بيارد ، اگر كارى كرد خود نيك ، كار دشوار بر من آسان گردد « 2 » و اگر كارى نكرد امروز بهزاد در ميدان درآيد ، لابد كه مرا در ميدان او بايد رفتن كه در سپاه من كسى كه با او ميداندارى كند نيست ، چه چاره كنم كه من حريف او نيستم ، كه من بگرز هزار منى با او حرب كردم برو هيچ ظفر نيافتم و گرفتار دست او شدم ، تدبير من چون خواهد بودن ؟ درين انديشه خواب نكرده بود كه جمعى درآمدند و خبر بشارت آوردند كه اى پهلوان بشارت باد ترا كه شيرك آمد و بهزاد را دست و گردن بسته آورده است .
كوهتن عظيم خرم شد و از جاى برآمد و گفت زود باشيد و شيرك را طلب كنيد ! طلب كردند ، درآمد و خدمت كرد . كوهتن گفت اى شيرك چه كردى ؟ گفت به دولت ملك رفتم و بهزاد را دست و گردن بسته آوردم . اينك در خيمهء من بسته و
هامش
( 1 ) - در اصل : پهلوانرا .
( 2 ) - در اصل : كرد .