تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 660

مساهمون:

ص٦٦٠
كوه‌تن را غيرت و مردى بودى بدين لشكر نيامدى ! بچه قوت بجنگ من آمده است كه از دست من جسته است ! اما اين نوبت كشته خواهد شدن . چندان صبر كرد كه كوه‌تن و سپاهش فرود آمدند . گويند كه چون چشم كوه‌تن « 1 » بر آن پشته افتاد و آن علم و آن سواران بديد ، سؤال كرد كه اين چه سوارانند كه بر بالاى آن پشته‌اند ؟ شيرك گفت كه بهزاد است كه بتفرج تو آمده است . كوه‌تن چون نام بهزاد بشنيد متغير شد . شيرك گفت اى ملك تو ايمن باش كه من همين شب كار بهزاد را تمام كنم و ترا از غم او برهانم . سپاه از هر دو جانب فرود آمدند ، در حال بهزاد حكم كرد كه منادى جنگ در سپاه زدند كه فردا جنگ است ، آن دو سپاه به كار راستى فردا مشغول شدند . شيرك عيار در كمين‌گاه بود تا وقتى كه [ از ] آن شب يك نيمه بگذشت ؛ بعضى در خواب رفتند و در خيمهء بهزاد خالى شد . بهزاد سر در خواب نهاد ، چون شيرك محل فرصت يافت ، از قفاى خيمهء بهزاد درآمد . در آن حوالى كسى نبود و ميخ بركند و سر در خيمه كرد . خيمه را خالى ديد ، شمعى ميسوخت و بهزاد در خواب بود ، شيرك در بالاى سر بهزاد آمد و در انديشهء آن بود كه سر بهزاد از تن بردارد كه در آن حالت تقدير خداى تعالى چنان بود كه بهزاد از خواب بيدار شد تا شربتى بخورد . چون چشم برگشود يكى را ديد بر بالاى سر او ايستاده بود و دستها برماليده بود . بهزاد گفت تو كيستى ؟ شيرك گفت من مرد فراشم و از بهر روشن كردن چراغ آمده‌ام . چون بهزاد مرد غريب بود و خدمتكاران آن بارگاه را بتمامى نمىشناخت ، تصور كرد كه مگر شيرك راست مىگويد ، بهزاد شربت طلب كرد ، شيرك نگاه كرد طبقى ديد ، قدح شربت بر روى طبق نهاده ، شربتى را برداشت و داروى هوش‌بر در دست داشت ، سبك در قدح انداخت چنان كه بهزاد نديد ، آورد و بدست بهزاد داد . پهلوان خواب‌آلوده بود ، بر لب نهاد و دركشيد ؛ روان سر در خواب نهاد و در خواب رفتن بىخود شد . شيرك
هامش
( 1 ) - در اصل : بهزاد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 660 | مولانا محمد بن احمد بيغمى