كوهتن با جهانسوز گفت كه اى پهلوان ياقوت را با خود بياور كه ياقوت زن شيركست ، اگر اين كار بكند و سر بهزاد بيارد در پيش من ازو كسى مقربتر نخواهد بودن . همگى مال و مملكت من در دست او خواهد بودن و لايق دامادى تو خواهد شد [ ن ] . جهانسوز پيش ياقوت آمد و احوال را به تمامى با ياقوت بگفت . ياقوت گفت اى پدر ، آن روز مباد كه من با شيرك سر درآرم ! اين خيال محال است و انديشهء باطل ! من خود را ازين سبب بكشم . جهانسوز گفت ، اى جان پدر تو راست مىگويى كه شيرك لايق تو نيست ، اما چكنم كه حكم ملك چنين است . اما حاليا تا بدان كار خيلى كار مانده است ، حاليا ترا مىبايد آمدن . بفرمود تا ياقوت را در هودج زرين بنشاندند و روانه شدند ، تا آن منزل پنج منزل راه بود ، روانه شدند . جاسوسان خبر به بهزاد كردند كه فردا كه آفتاب برآيد كوهتن با هشتاد هزار مرد ميرسند . بهزاد گفت طلايه بدر كنيد و حاضر باشيد كه سپاه دشمن رسيدند . سپاه طلايه بدر رفت ، در سپاه منادى كردند كه حاضر باشيد كه دشمن رسيدند . آن شب در آن سپاه پاس ميداشتند تا آن شب بروز مبدل شد و خورشيد جمشيد طلوع كرد ، بيت :
چو شمس درفشان برآورد سر * وفادار بهزاد با آن حشر « 1 »
غرق پولاد شدند و مركبان در زير زين و برگستوان كشيدند . پشتهيى بود در ميان آن مرغزار ، بهزاد بر قلهء آن پشته رفت و چشم در آن بيابان انداخت كه تا چه پيدا شود . گرد عظيم تند و تيز برخاست و عالم از آن گرد سياه و تاريك شد و از ميان گرد آواز كوس حربى و ناى برنجين مىآمد و سرشقهاى علم جمله شيرپيكر بود . جهان در جوش و خروش افتاد . هشتاد علم نشان هشتاد هزار سوار ، همه مردان كار ؛ و در ميان آن سپاه علم ديوپيكر مىآوردند و در پاى چتر و علم كوه تن رعدآواز چون كوه پولاد مىآمد . بهزاد چون كوهتن را بديد بخنديد و گفت اگر
هامش
( 1 ) - در اينجا بوضوح معلوم است كه شعر از دارابنامهء منظوم مفقود يا از گزارندهء داستان و متصل به مطلب است .