مرغزار را چشمهء آهوان ميگفتند . بهزاد سؤال كرد كه ازينجا تا در شهر فواق چه مقدار راه مانده است ؟ گفتند پنج منزل راه مانده است و از براى جنگ كردن بهتر ازين موضع جايى ديگر نيست . اگر كوهتن خواهد كه با ما حرب كند اينجاش بايد آمدن و اگر او نيايد ما را بر در شهر فواق بايد رفتن . بهزاد حكم كرد تا سپاه در آن مرغزار خيمه و بارگاه زدند و سپاه آنجا فرود آمدند و جاسوس در كار كردند كه كوهتن كى برسد .
راوى گويد كه حرامزاده شيرك دزد ، آن حرامزادهء كافر زن بمرد ، بدان مرغزار به پهلوان بهزاد رسيد . لشكرى ديد آراسته و پيراسته ، عظيم تند و دلير ، و به قوت بهزاد آن سپاه عظيم خرم بودند و با هم ميگفتند كه كوهتن اينجا نخواهد آمدن كه از بهزاد ترسيده است . شيرك بدرگ گرد آن سپاه برآمد ، با خود انديشه كرد و گفت مصلحت در آنست كه من بروم و كوهتن را با سپاهش اينجا بيارم تا برابر اين سپاه فرود آيند كه مىگويند كه نخواهد آمدن و كوهتن از بهزاد ترسيده است . چون اين دو سپاه در برابر هم فرود آيند من كار خود بكنم . اين انديشه كرد و در حال باز گشت تا در شهر فواق رسيد . كوهتن با سپاه هشتاد هزار مرد در بيرون شهر فرود آمده بود و انتظار شيرك مىكرد كه كى آيد كه شيرك از در بارگاه درآمد و در پيش كوهتن خدمت كرد . كوهتن گفت هان چه كردى ؟ سر بهزاد نياوردى ؟ شيرك گفت اى ملك رفتم ، بهزاد با سپاه شصت هزار مرد در مرغزار آهوان فرود آمد . در آن سپاه خبر آنست كه پهلوان كوهتن از در شهر پيش نمىآيد كه از بهزاد ترسيده است .
اكنون شما را مىبايد آمدن و در برابر سپاه بهزاد فرود آمدن تا بدانند كه شما نترسيدهايد . همان كه « 1 » شما رسيده باشيد ، من همان شب سر بهزاد را بيارم كه از آن سپاه يكى جان نبرند و چون شما در برابر باشيد نتوانند گريختن . كوهتن گفت چنين كنيم . حكم كرد كه فردا سوار شويد . روز ديگر آن سپاه عزم رفتن كردند . شيرك گفت اى ملك ياقوت را با خود بياريد كه چون من سر بهزاد را بيارم هم آن شب داماد شوم كه من بعشق او اين سربازى خواهم كردن .
هامش
( 1 ) - در اصل : من همان كه .