بهزاد را به يارى در حضرت من از تو كسى مقربتر و عزيزتر نباشد . چون به انعام من مشرف شوى آنگاه لايق دامادى پهلوان شوى . من شرط كردم اگر تو اين كار بكنى و سر بهزاد را به يارى من ياقوت را از پدرش بخواهم و چنانك وظيفه باشد به تو دهم . جمله را معلوم است كه من ميخواستم كه ياقوت را بخواهم ، من ترك كنم و به تو بدهم ؛ از تو كار كردن و از من ترا بمراد رسانيدن . كوهتن شرط كرد ، شيرك خدمت [ كرد ] و رفت تا سر بهزاد را بيارد .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه اين جهانسوز دخترى داشت ياقوت نام ، و عظيم صاحب جمال بود و آوازهء حسن و جمال او در آن مملكت معروف بود ، و خيلى از بزرگان آن ديار عاشق جمال او بودند . كوهتن نيز طالب بود ، چون شيرك آن سخن را بگفت جهانسوز عظيم انفعال خورد ، و از گفتن خود پشيمان شد كه من چرا اين حرامزاده را تربيت كردم كه مرا چنين انفعالى داد . اما گروى عظيم بست ، شايد كه بدست بهزاد بقتل آيد يا نتواند كه بهزاد را بكشد . چون شيرك بطلب سر بهزاد رفت ، كوهتن خرم شد كه باشد كه شيرك اين كار تمام كند و كار دشوار بر من آسان كند . جهانسوز در حرم آمد ، پيش ياقوت آمد و آنچه رفته بود با دختر خود تقرير كرد . ياقوت گفت اى پدر اگر مرا پارهپاره كنند روا دارم از آنك دست بشيرك حرامزاده دهم . اين خود امكان ندارد كه شيرك گرد من تواند گرديدن . جهانسوز گفت حاليا به كارى رفته است ، شايد كه نتواند يا بهلاك آيد كه من از تربيت كردن اين حرامزاده عظيم پشيمانم . اكنون فايده نيست ، « تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون » .
مؤلف داستان روايت كند كه چون زرينكمر از پيش كوهتن رعدآواز بازگشت ، پهلوان بهزاد در آن حوالى رسيده بود . زرينكمر آنچه از كوهتن شنيده بود و آنچه خود گفته بود ، جمله را تقرير كرد . بهزاد گفت كارى با كوهتن بكنم كه تا عالم باشد از آن بازگويند . چنين گفتهاند كه در آن حوالى مرغزارى بود خرم و خندان و آن
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 657
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٥٧