تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 656

مساهمون:

ص٦٥٦
اگر خدمتكار تو اين كار بكند . جهانسوز حكم كرد شيرك را طلب كنند ، طلب كردند ، درآمد و خدمت كرد و زمين ببوسيد . جهانسوز گفت اى شيرك ترا از براى ملك يك كار مىبايد كردن كه تا از ملك از بهر تو انعام بستانم . شيرك گفت آن كار كدام است ؟ بگوييد تا بجان فرمان برم و مراد ملك را حاصل كنم . جهانسوز گفت ترا مىبايد رفتن به سپاه بهزاد و بهر نوعى كه دانى و توانى سر بهزاد را از تن جدا كنى و به يارى تا ملك ترا انعام كند . شيرك خدمت كرد و گفت بندگى كنم و شرط خدمت بجاى آرم . بروم و سر دشمن ملك را بيارم . اما بنده را هم مرادى هست ، ملك شرط كند كه چون سر بهزاد را بيارم ملك هم مراد مرا برآرد . كوه‌تن گفت چه مراد دارى ؟ بگوى تا شرط كنم . شيرك گفت اى ملك ، مدت مديد است و عهد بعيد است كه دلم دربند اين مراد است ، اما خود را در محل اين مراد نمىديدم ، اكنون كه ملك كار چنين به بنده فرمود بروم و آن كار را تمام كنم و بعد از آن دست در آغوش مراد كنم و از دولت ملك بمراد برسم . مدت مديد است كه ياقوت را كه دختر پهلوان جهانسوز است ، من او را دوست ميدارم و از عشق او بىقرارم و زهرهء گفتار ندارم ، چون اين كار بكنم و سر بهزاد را بيارم ، بعد از ايام فراق بكعبهء وصال برسم . جهانسوز پهلوان سايهء دولت بر سر من اندازد و مرا بخدمتكارى خود قبول كند و ياقوت دلدار را بزنى به من دهد . راوى داستان چنين روايت مىكند كه چون شيرك اين سخن را بگفت رنگ از روى جهانسوز برفت و از غيرت بر خود بپيچيد كه اين شيرك از كمترين خدمتكاران او بود ، [ با خود انديشيد كه ] او را چه محل آن باشد كه اين سخن بگويد ! اما كار عظيم بر گردن گرفته بود . كوه‌تن از بهزاد عظيم مىترسيد و جملهء امرا در خوف بودند كه در آن مملكت كسى كه با بهزاد تواند ميدان‌دارى كند نبود . جهانسوز سر در پيش انداخته بود تا ملك چه گويد . كوه‌تن گفت اى شيرك ترا حد آن نيست كه دختر پهلوان جهانسوز را در كنار گيرى كه كمترين خدمتكاران پهلوان تويى . اما اگر سر