چون مكتوب از مطلع بمقطع رسيد ، رنگ از روى كوهتن بگرديد ؛ از غيرت چون بيد بلرزيد ، يعنى كه تواند در عالم اين سخن را به دو گفتن ؟ بعد از آن رو به زرينكمر كرد و گفت نام تو چيست كه اين مكتوب را آوردهاى ؟ گفت اين بنده را زرين [ كمر ] ميگويند . گفت جزاى تو كشتن است ، با اين مكتوب كه آوردهاى ! اما من از سر جوانمردى ترا خواهم بخشيدن ، اما به شرطى كه آنچه من به تو بگويم با بهزاد بگويى ؛ گفت برو بهزاد را بگوى كه تصور شهر ايمن نكنى كه مرا بحيل گرفتى و دربند كردى . آن رفت ! ترا آن بهتر كه ترك جنگ من كنى . ما از يك مملكتيم از دوستى و دشمنى ما ترا چه حاصل ؟ از ميان بدر روى و سر خود گيرى تا من حكم كنم كه هيچ كس را با تو كارى نباشد كه هر كجا كه خواهى به روى و اگر فرمان نبرى جزايت در كنارت بنهم . دىروز صندلوس در پيش من بود ، شادبخت و آزادبخت و دردانه را ببرد و اگر از آمدن تو خبردار مىشود ، زود مىآيد دمارت برمىآورد كه پدرش بدست جد تو بقتل آمده است و اگر قبول نمىكنى تو دانى و اگر مردى دارى بيا تا جزا و سزاى خود ببينى . ازين نوع سخنى چند بگفت و زرينكمر را گسيل كرد . اما عظيم متغير شده بود از ترس بهزاد كه دست و ضرب او را ديده بود .
جهانسوز گفت ملك را بقا باد بزرگان گفتهاند كه هر كارى كه آسان برآيد آن را دشوار نبايد كردن . در دفع بهزاد من كارى آسانتر از جنگ ميدانم ، اگر ملك اجازت دهد بگويم . گفت بگوى تا بدانم . گفت اى ملك عيارى در شبى كارى بكند كه به صد هزار مرد آن كار نتوانند كردن . چنانك بهزاد ترا گرفت ، ما بهشتاد هزار مرد نمىتوانستيم خلاص كردن . شيرك عيار كه خدمتكار منست آمد و ترا خلاص كرد ، اگر اجازت باشد شيرك را بفرستيم تا برود و سر بهزاد را ببرد و به بر تو آرد ، تا كار دشوار بر تو آسان شود . كوهتن عظيم خرم شد و گفت اى جهانسوز اگر خدمتكار تو شيرك اين كار بكند و سر بهزاد را بيارد عظيم نيكو باشد و كار دشوار بر ما آسان گردد كه آن ايرانى عظيم حربى مىكند ! من اختيار مملكت را به تمامى به تو دهم ،
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 655
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٥٥