بسم اللّه الملك العظيم ، بىمثل و بىنظير ، سميع و بصير ، بىزن و فرزند ، منزه « 1 » از شريك و پيوند ، برآرندهء آسمان بلند ، خداوند زمين و زمان ، نصرت ناصران از نصرت اوست و دفع ظالمان به نظر قهر و غضب اوست ، زندهيى كه هرگز نميرد ، قيومى كه تغير نپذيرد ، حى لاينام ، آفرينندهء دار السلام ؛ و درود و سلام فراوان بر ارواح مطهر انبيا باد ؛ دوم نامه : از پيش من كه بهزاد بن پيل زور بن آذر برزين بن فرامرز ابن رستم زالم به بر تو كه كوهتن پسر شهاب ديوى . معلوم باشد كه من مرد غريبم و ايرانى ؛ نصيب و تقدير مرا بدين ولايت آورد ؛ چون رسيدم اثر ظلم ترا ديدم ، در ميدانت آمدم ، سه ميداندارى با تو كردم ، تو بگرز سيصد منى و هفتصد منى و هزار منى با من حرب كردى ، خداى تعالى مرا نصرت داد تا ترا به مردى گرفتم و دربند كردم ، شيرك عيار ترا از بند بدر آورد ، در وقت گريختن آزادبخت گرفتار شد . اينك با شصت هزار سوار نامدار دلاور چون آتش سوزان و سيل روان و كوه گران رسيدم .
من دست ازين كار نمىدارم تا كار ترا يك رويه نمىكنم . زينهار كه اعتماد بر صندلوسديو نكنى كه پدر صندلوس ، اكوان ديو ، بر دست جدم [ اكوان ديو بر دست ] « 2 » رستم زال بهلاك آمد ؛ و من يقين ميدانم كه صندلوس بر دست من بهلاك خواهد آمدن . تو تدبير كار [ خود ] كن ! اگر ميخواهى كه جانت بماند در حال و ساعت آزادبخت و شادبخت و دردانه را بگذار و ترك غرور بكن و مال به گردن گير كه هر سال به شهر ايمن بفرستى و ديگر آنك اقرار كنى كه در هجده هزار عالم خدايكيست ، بىمثل و بىمانند ، بىزن و بىفرزند ، تا بود بود و تا باشد باشد ؛ و اگر چنين نكنى و فرمان نبرى و سخن نشنوى كارى با تو كنم كه در داستانها بازگويند ، بيت :
ز گردون گردان به زير آرمت * ز پستى به بالا چو شير آرمت
نمانم كسى زنده در كشورت * در آتش نهم نيز بوم و برت
هامش
( 1 ) - در اصل : منهزه .
( 2 ) - قسمتى كه در قلاب نهاديم ، در متن كتاب به همين صورت آمده است ؛ ظاهرا اين تكرار از باب توضيح است .