تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 653

مساهمون:

ص٦٥٣
اما مؤلف اخبار گويد كه چون بهزاد مبارز با آن شصت هزار سوار نزديك شهر فواق رسيد ، بفرمود تا مكتوبى نوشتند و مهر بر آن مكتوب نهاد ؛ و جوانى بود كه او را زرين‌كمر ميگفتند ، آن مكتوب به دو داد و او را به طرف شهر فواق روانه كرد ، و خود نرم‌نرم ميرفت . اما زرين‌كمر چون به شهر فواق رسيد بار خواست . دويدند و اين خبر بكوه [ تن ] كردند كه جمعى بر در دروازه آمده‌اند و ميگويند كه خدمتكاران پهلوان بهزاديم و برسولى آمده‌ايم و بار ميطلبند . كوه‌تن چون نام بهزاد بشنيد بترسيد و دلش بلرزيد ، چنانك رنگ از رويش برفت . جهانسوز كه مير پاىتخت او بود بديد و بدانست كه كوه‌تن بترسيد . حكم كرد كه بار دهيد . زرين‌كمر را بار دادند ، درآمد و در پيش كوه‌تن خدمت كرد . كوه‌تن به چشم غضب در وى نگا كرد و بهيبت تمام يك نعره برو زد كه چه كسى و بچه كار آمده‌اى ؟ زرين كمر چون بيد بلرزيد و خدمت كرد و گفت من خدمتكار ملك ايمن بودم ، اكنون خدمتكار جهان پهلوان عالم پهلوان بهزادم . كوه‌تن گفت جهان پهلوان عالم كيست ؟ گفت بهزاد مبارز . كوه‌تن گفت من بهزاد را نمىشناسم و نمىدانم كيست و نيز نامش نمىدانم . زرين‌كمر گفت اى پهلوان ، بهزاد آنكس است كه بر در شهر ايمن با تو جنگ كرد ، اينك در عقب تو آمد . كوه‌تن گفت او چه كس است و از كجاست و بدين مملكت چرا مىآيد ؟ زرين‌كمر گفت او از ملك ايران‌زمين است و از فرزندان رستم زال زر است و بىاختيار بدين مملكت رسيده است . كوه‌تن گفت كه اگر صندلوس معلوم كند كه از فرزندان رستم كسى بدين مقام آمده است ، آنكس را به عذاب تمام هلاك كند كه پدر او اكوان‌ديو است كه بدست رستم بهلاك آمده است . اين دولت ماست كه اين كس « 1 » بپاى خود آمده است . بهزاد را بگيرم و بدست صندلوس بدهم كه تا بدان نوع كه خواهد بكشد . حرمت ما در پيش او زيادت‌تر شود . بارى تو بچه كار آمده‌اى ؟ گفت مكتوب پهلوان بهزاد دارم گفت برسان ! مكتوب را داد ، مطالعه كردند ، نبشته بود كه :
هامش
( 1 ) - در اصل : اين دولت .