مىآيد ، از آن جهت او را امان دادهام ؛ به دو مشغول بودم ، از آن جهت دير آمدم .
صندلوس نگاه كرد ، دو كس را ديد چشمها بربسته و بر سر پا نشانده و دخترى را ديد لرزان ايستاده بود . صندلوسديو گفت اى جان پدر ، اينها چه قوماند كه ايشانرا حكم كشتن كردهاى ؟ كوهتن رعدآواز گفت اى پدر بزرگوار اين دختر دردانه است كه تو بزرگى كردى و از شهر ايمن آوردى ، از آن روز با من سر درنياورده است .
من غضب كردم و رفتم به شهر ايمن و آن سپاه را بشكستم و آزادبخت و شادبخت را به مردى گرفتم و آوردم و اكنون ايشانرا حكم كشتن كردم . چون شما آمديد اكنون حكم شما راست ، هرچه حكم كنى آن كنيم . صندلوس گفت اى جان پدر با دردانه چه خواهى كردن ؟ گفت كه او را نيز بخواهم كشتن ، نه از بهر عداوت بلك از بهر آن كه با من سر درنمىآورد . صندلوس گفت اى جان پدر مصلحت در آنست كه آزادبخت و شادبخت و دردانه را به من دهى تا من ببرم . آزادبخت و شادبخت را بزارى زار بدان نوع كه خواهم هلاك كنم و دردانه را نصيحت كنم . اگر فرمان نبرد به عذاب تمامش بكشم . دخترى ديگر كه دارم من ترك كنم و از بهر تو بيارم . كوهتن گفت حكم تو بر جان ماست ، ما جمله بنده و خدمتكار توايم ، حكم تو بر سر و جان ماست . حكم كرد تا آزادبخت را و شادبخت را و دردانه را از پيش دور كردند تا كوهتن و صندلوس لحظهيى صحبت داشتند . كوهتن حكايت بهزاد را با او كرد . كوهتن حكم كرد تا ايشانرا آوردند . صندلوس كوهتن را وداع كرد و آزادبخت و شادبخت را و دردانه را درربود و در اوج فلك روان شد تا وقتى كه غايب شد . كوهتن از كردهء خود پشيمان شد كه من چه كردم ؟ محبوب خود را بدست صندلوسديو دادم ، در عالم اينكه كرده است كه من كردم ؟ اما فايدهيى نبود .
اما راوى اين داستان روايت كند كه ازين قصه چند روز بگدشت ، خبر در شهر فواق افتاد كه لشكر بيگانه مىآيد ، هنوز به گوش كوهتن نرسيده بود ، هيچ كس را زهرهء آن نبود كه اين سخن با او گويد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 652
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٥٢