او را با دو كس ديگر بكشم . در حال برفتند و شادبخت را و آزادبخت را هر دو را بسته و خسته بزارى تمام بياوردند و در برابر كوهتن بازداشتند . شادبخت و آزادبخت نگاه كردند ، دردانه را ديدند ، زرد و ضعيف شده ، از بس كه جور و جفا كشيده بود ، و ترك وفا نكرده بود ، هر سه را بازداشتند . كوهتن گفت ده ! در حضور من هر دو را شادبخت و آزادبخت را گردن بزنيد تا دردانه به چشم خود ببيند كه برادر و شوهرش را چون كشتم و بعد از آن آتش برافروزيد و اين رعنا را در آن آتش اندازيد تا بزارى سوخته شود . دردانه گفت اى حرامزاده اگر ما بدست تو بهلاك آييم ، اميد داريم « 1 » به حضرت عزت كه زود باشد كه تو نيز بسزاى خود برسى . كوهتن حكم كرد كه تا آن دو جوان مؤمن را بر سر پا بنشاندند و چشمها بربستند و تيغها بركشيدند تا آن دو مؤمن مسلمان را گردن بزنند . دردانه بناليد ، بدرگاه خداى تعالى مناجات كرد و گفت اى كريم و رحيم تو بفرياد ما ضعيفان برس !
درين حالت غوغاى عظيم برخاست . گفتند اى ملك معلوم دان كه صندلوس ديو آمد ! تا گفتن كه از راه بالا صندلوسديو فرود آمد و در پهلوى كوهتن رعدآواز بر تخت بنشست . كوهتن برجست و در پاى ديو افتاد و دست او را ببوسيد و خدمت كرد و گفت اى پدر بزرگوار خوش آمدى ! ما آرزومند ديدار تو بوديم . مدت مديد است كه نيامدهاى . صندلوس گفت اى فرزند عزيز در اين مدت كه نيامدم به جهت آن بود كه در ميان دريا كشتىيى ميرفت ، و در آن كشتى بازرگانى بود ، و آن بازرگان دخترى با خود داشت ، مرا بسوى آن دختر ميلى عظيم واقع شد ، آن كشتى را بشكستم و جمعى كه در آن كشتى بودند جمله در دريا غرق شدند ، آن دختر را كه مقصود من بود از ميان موج دريا درربودم ، و مرا در درياى محيط جزيرهيى هست كه در آن جزيره ايوانى دارم و در آن ايوان جوان آدمى دربند دارم ، اكنون مدت بيست سالست كه آن جوان دربند منست و آن دختر را در آن قصر بر تخت نشاندهام و او را بغايت دوست ميدارم ، اگر قصد وصال او ميكنم البته از ترس من بهلاك
هامش
( 1 ) - در اصل : اما اميد داريم .