چو بهزاد با لشكر [ و ] طمطراق * روان شد بسوى بلاد فواق
در آن عصر چون او مبارز نبود * كه تاج از سر شهر ياران ربود « 1 »
آن روز بهزاد خود را برآراسته بود و بر آن مركب بحرى سوار گشته بود ، هم چون سد سكندر ، آن سوار جلد و مبارز روز نبرد [ با ] سپاه تمام و يلان صاحبنام بتوكل خداى تعالى برفتند ؛ منزل به منزل مىرفتند تا كى رسند و حال ايشان چون شود .
اما راوى داستان گويد كه چون كوهتن رعدآواز از دست ضرب بهزاد خلاص شد ، بشتاب تمام گريزان رو به شهر فواق نهاد . بشتاب تمام ميرفت تا به شهر فواق رسيد . خبر در شهر افتاد كه كوهتن مىآيد ، خلق استقبال كردند . كوهتن در شهر درآمد و به ايوان خود فرود آمد . آزادبخت و شادبخت را دست و گردن بسته در شهر درآوردند و در زندان كردند . كوهتن بعد از سه روز بر تخت برآمد و حكم كرد تا جهانسوز و جملهء امرا جمع آمدند و هريك بر جاى خود قرار گرفتند . اول حكم كرد كه آن رعناى بريدهگيس را بياريد ! در حال دردانه را بياوردند و برابر او بازداشتند .
كوهتن نعرهيى عظيم بر دردانه زد و گفت اى رعنا ، چندانك ترا نصيحت كردم كه با من سر درآور ، سخن مرا قبول نكردى و مراد مرا برنياوردى . بسبب تو به شهر ايمن رفتم ، برادرت را « 2 » و شوهرت را هر دو دست و گردن بسته آوردم ، اكنون چه ميگويى ؟
از كرده و گفتهء خود توبه ميكنى و با من سر درمىآورى ؟ و اگرنه ترا و برادر و شوهرت را بزارى زار هلاك كنم كه مرغ و ماهى را بر حال شما گريه آيد . دردانه گفت اى كافر ملعون ، تو از ما چه ميطلبى ؟ من هرگز با تو سر درنيارم ، من از كجا و تو از كجا ؟
من مؤمن و مسلمان ، تو كافر و بتپرست ! دردانه نترسيد و دشنام چند بكوهتن داد كه از عمر خود بيزار شده بود . كوهتن او را دوست ميداشت و نمىخواست كه او را هلاك كند ، اما او را بزجرت ميداشت . چون اين سخن بشنيد در غضب رفت و گفت برويد و آزادبخت و شادبخت را بياريد كه من دل از دردانه برداشتم . امروز آن روز است كه
هامش
( 1 ) - شعر از گزارندهء داستان يا دارابنامهء منظوم مفقودست .
( 2 ) - ظاهرا پدرت را ؛ اين اشتباه چند بار ديگر تكرار شده است .