وقت سحر شيرك عيار آمد و كوهتن را آورد و آزادبخت را نيز با خود آوردند و همان ساعت برفتند به شهر فواق و آنچه داشتند گداشتند .
چون بهزاد را معلوم شد كه كوهتن بگريخت و آزادبخت و شادبخت را با خود ببرد عظيم ملول شد و دست بر دست زد و گفت عظيم كارى پيش آمد ! نتوان آزاد بخت را در دست دشمن گداشتن . حكم كرد تا بنهگاه ايشانرا غارت كردند و آنچه ديدند ببردند . بهزاد بازگشت . خلق لشكرى و اهل شهر ايمن معلوم كردند كه چنين حكايتى واقع شده است ، آزادبخت را با شادبخت بردهاند . فغان از خلق شهر ايمن برآمد ، گريه و تضرع در ميان خلق افتاد .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه آزادبخت را دو پسر بود همچون ماه شب چهارده ، يكى نه ساله و يكى هفت ساله ، هر دو را آوردند و در پاى بهزاد انداختند و از بهر پدر تضرع و زارى كردند و گفتند اى پهلوان زينهار كه به حال پدر ما نظر كن كه گرفتار دست كافران شد و به غير از تو هيچ پشت و پناهى نداريم و به غير از پهلوان هيچ كس نمىتواند او را از دست كوهتن خلاص دادن . بهزاد چون از آن دو پسر اين سخنها بشنيد گريان شد و گفت تا من شهر فواق را نگيرم و كوهتن رعدآواز را كه بستهء منست بازنگيرم و آزادبخت و شادبخت و دردانه را خلاص نكنم ، ازين مملكت بيرون نروم . بلندهمت وزير گفت اى پهلوان ، آزادبخت مال بسيار در خزينه دارد ، جمله را بر سپاه بخش كنيم و سپاه عظيم برنشانيم و در خدمت پهلوان عزم شهر فواق كنيم و ملك آزادبخت و شادبخت را از دست كوهتن رعدآواز بيرون آريم و مملكت فواق را بگيريم و داد دل خود را از آن كافران بستانيم . بهزاد گفت كار راستى كنيد تا زودتر برويم و اين كار را گرم گيريم . بلندهمت گفت بندگى كنم . در خزينهء آزادبخت را گشودند ، به اندك روزگارى شصت هزار [ سوار ] گزين آراستهء پيراسته ساز دادند و روز نيك و ساعت نيك اختيار كردند و راه شهر فواق در پيش گرفتند .
راوى اين داستان روايت كند كه از در شهر ايمن تا شهر فواق شصت منزل راه بود ، لشكر روبراه نهادند . خلق شهر جمله از شهر بيرون آمده بودند و بهزاد را دعا و ثنا ميگفتند و از خداى تعالى فرصت و نصرت او ميخواستند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 649
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٤٩