تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨
چون ميل سياه ! دست ديگر فراز كرد و گريبان آزادبخت را بگرفت و برداشت و بر زمين نهاد . شيرك در دويد و گفت اى آزادبخت نترسى كه ما بيگانه نيستيم ! من شيركم و اين پهلوان كوه‌تن است ، ترا بمهمانى به سپاه خود خواهيم بردن . بيچاره آزادبخت درماند كه اين حرام‌زاده از بند چگونه خلاص شد و من عظيم گرفتار شدم ! فايده‌يى نيست ، نه محل سخن گفتن و نه ياراى دم زدن و نه قوت دست جنبانيدن . او را محكم بربستند . شيرك بر مركب آزادبخت برنشست و ريسمان گردن آزادبخت بگرفت و مىكشيد و مىرفتند تا به سپاه رسيدند . در حال خبر به جهانسوز شد كه شيرك آمد و ملك را آورد و آزادبخت را نيز گرفته آوردند . جملهء امرا جمع آمدند و همه در پيش كوه‌تن خدمت كردند . كوه‌تن عظيم از جهانسوز آزادى كرد و از گرفتار شدن آزادبخت نيز بگفت و جملهء كافران شاد شدند . كوه‌تن با خود انديشه كرد كه آزادبخت را گرفتم و شادبخت خود دربند است ، و من طاقت حرب اين جوان غريب ندارم ، مصلحت در آنست كه هم امشب رو به فواق كنم و بروم . اگر در عقب من بيايند آنجا جواب بگويم . پس حكم كرد كه هم اين دم سوار شويد كه عزم فواق داريم . اين بگفت و سوار شد . خبر در سپاه انداختند كه ملك سوار شد . خيمه و بارگاه و بعضى از بنه بگداشتند و راه شهر فواق در پيش گرفتند و برفتند . وقت سحر شد ، خبر در لشكرگاه ايمن افتاد كه امشب ده كس را بر در زندان كشته‌اند و كوه‌تن رعدآواز را برده‌اند . اين خبر به بهزاد كردند ، از خيمه بيرون آمد ، اين حال را با پهلوان گفتند . بهزاد ملول شد ، گفت آزادبخت كو ؟ گفتند او نيز پيدا نيست . بهزاد سوار شد ، غوغا در سپاه افتاد كه امشب سپاه دشمن گريخته‌اند . بهزاد رو بلشكرگاه دشمنان كرد . چون برسيدند ديدند كه خيمه و بارگاه جمله گداشته بودند و گريخته بودند . از مردم فواق شخصى زخمى عظيم داشته بود ، بسبب آن زخم نتوانسته بود رفتن . او را در پيش پهلوان بهزاد آوردند . بهزاد سؤال كرد كه راست بگوى كه حال چون بود ؟ آنكس گفت كه در
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 648 | مولانا محمد بن احمد بيغمى