تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 647

مساهمون:

ص٦٤٧
منم شيرك خدمتكار پهلوان جهانسوز و بخلاص تو آمده‌ام . كوه‌تن گفت مردانه باش ! شيرك دست نهاد و بجهد بسيار دستهاى او را از بند گشود و از آن خيمه بيرون آمدند . پس روانه شدند . ميان لشكرگاه بود و لشكريان همه بيدار بودند و بعيش مشغول بودند . شيرك گفت اى ملك تو قدى عظيم بلند دارى و درين سپاه مثل تو بالا نيست ، مبادا كه كسى سر از خيمه بيرون كند و ترا ببيند ، آنگاه كار دشوار گردد . كوه‌تن گفت چه بايد كردن ؟ گفت مصلحت در آنست كه خود را مثل ستورى به چهار دست و پا سازى ، اگر كسى از دور ترا ببيند تصور كند كه ستوريست ، شايد كه ترا بدين نوع توانم بردن . كوه‌تن عظيم ترسيده بود ، به چهار دست و پا شد و مثل ستورى يا خرسى روان شد . شيرك ريسمانى در گردن كوه‌تن كرد و مىكشيد و دشنام مىداد و ميگفت اى سگ حرام‌زاده ، امشب بسيار زحمتى به من رسانيدى تا ترا بدست آوردم . اين ميگفت تا از طلايه بيرون آمدند . چون وقت سحر بود ، طلايه نيز ساكن شده بودند . چون از طلايه گذشتند ، تقدير خداى تعالى چنان بود كه آزادبخت از شهر بيرون آمده بود و ميخواست كه بلشكرگاه رود . گذارش بدين محل افتاد كه شيرك كوه‌تن را ميكشيد . هنوز كوه‌تن راست نشده بود كه آزادبخت رسيد . مركب پيش راند ، يكى را ديد ريسمانى در گردن ستورى عظيم كرده بود و مىكشيد . تصور كرد مگر دزديست كه ستورى را دزديده است . نعره زد كه كيستى و اين چه ستوريست و كجا مىبرى ؟ شيرك نابكار آن حرام‌زادهء غدار در آن شب تار آزادبخت را بشناخت . با كوه‌تن گفت اى ملك عجب صيديست ! ببايد گرفتن كه آزادبخت است ! هيچ نگفت و جواب نداد . آزادبخت مركب پيش راند كه چرا جواب نمىگويى ؟ شيرك ريسمان گردن كوه‌تن را بگداشت و بازپس جست . آزادبخت نگاه كرد ، سر اين ستور را گرد ديد ، عجب ماند ، پيشتر آمد تا بنگرد كه چيست كه اين هيچ بستور نمىماند كه از ناگاه كوه‌تن سر دست فراز كرد و عنان مركب آزادبخت را بگرفت و در گرفتن راست شد . قدى