تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦
چون بهزاد به شراب بنشست ، لشكريان در شادى و خرمى بودند . اما از آن طرف لشكريان كفار فرود آمدند . جهان‌سوز كه بعد از كوه‌تن « 1 » در آن سپاه بود ، جملهء اميرانرا طلب كرد و گفت اى مبارزان ديديد كه چه شد و پهلوان كوه‌تن گرفتار شد ! وقتى كه پهلوان حريف اين جوان غريب نبود ما نيز نخواهيم بودن و پهلوانرا گداشتن و گريختن هم نيكو نيست ، چارهء اين چون كنيم ؟ روايت كند راوى اين مثل و گويندهء اين مجمل كه جهانسوز را خدمتكارى بود او را شيرك نام بود ، مرد عيار و طرار بود و در قسم شب‌روى دستى داشت . پيش جهانسوز خدمت كرد و گفت اگر مصلحت دانى من بروم به صورت عيارى و كوه‌تن رعدآواز را از بند برهانم و او را بيارم . جهان‌سوز گفت اى شيرك اگر تو اين كار بكنى و پهلوان كوه‌تن را به يارى هر مراد كه خواهى برآريم و چندانت مال بدهيم كه غنى شوى . هم آن شب شيرك چون روباه در سپاه ايمن درآمد و گرد سپاه ايمن بگرديد تا در بارگاه بهزاد آمد . پهلوان در مى خوردن بود و لشكر ايمن ، بغايت ايمن و غافل بودند . شيرك زندانرا طلب مىكرد تا بدانست كه پهلوانرا كجا دربند كرده‌اند . در كمين مىبود تا از شب دو پاس بگدشت . بهزاد را خواب آمد ، امرا پراگنده شدند . بهزاد سر در خواب نهاد ، اما آزادبخت را خواب نبود . از شادى نمىخفتيد . سوار شد و به شهر آمد كه زن و فرزندانش در شهر بودند . عزم شهر كرد و برفت . چون از شب چهار دانگ بگدشت شيرك در كمين بود ، جمعى از پاسبانان بر در خيمهء زندان شراب ميخوردند و جرعه بر ريش كوه‌تن مىريختند تا عاقبت جمله مست شدند و در خواب شدند . شيرك دزد آن حرام‌زادهء زن به مزد ، از قفاى زندان درآمد و خنجر آبدار بركشيد و چند كس را سر از تن جدا كرد و پيش كوه‌تن آمد و بنشست . كوه‌تن در خواب بود ، او را بيدار كرد . كوه‌تن بيدار شد . شخصى را ديد ، گفت تو كيستى كه درين نيم شب آمده‌اى ؟ گفت
هامش
( 1 ) - در اصل : پيلتن و شايد مقصود از « پيلتن » پيل‌اندام باشد كه بر دست بهزاد كشته شد .