تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 645

مساهمون:

ص٦٤٥
و كمند در گردنش محكم كرد و بر پشت مركب سوار شد و او را كشان كرد . آزاد - بخت از شادى كلاه بر هوا انداخت . جمعى از مبارزان آن سپاه استقبال كردند و ايشانرا در ميان گرفتند تا پيش علم آوردند . بهزاد كوه‌تن را بخدمتكاران آزادبخت داد و خود پيش آزادبخت آمد و خدمت كرد . آزادبخت از پشت مركب فرود آمد و ران و ركاب پهلوان بهزاد را ببوسيد و گفت اى شيرمرد يزدانت از بهر ما فرستاده است ! تقصيرى نكردى و عجب بلايى از ما دفع كردى ! بهزاد گفت من كه باشم كه از دست من كارى برآيد ؟ هرچه كردم بتوفيق خداى تعالى كردم . حاليا فرود آييد كه فردا اين سپاه را جواب بگويم كه امروز بيگاه شده است . بفرمود تا طبل آسايش زدند تا از هر دو طرف لشكريان فرود آمدند و خيمه و بارگاه زدند . بهزاد و آزادبخت و بلندهمت در بارگاه درآمدند . امرا همه جمع شدند و از مبارزى و پهلوانى بهزاد ميگفتند . فراشان طشت و آبدستان آوردند تا گردان دست و دهن از خاك بشستند ، و جلاب مطيب در قدح بلورين بخوردند . امرا گفتند كه با كوه‌تن چه بايد كردن ؟ بهزاد گفت حاليا او را دربند نگاه داريد كه شادبخت و دردانه در پيش ايشانند تا فردا كه جواب اين سپاه بگوييم ، بعد از آن بنگريم كه چه بايد كردن . گفتند چنين است كه پهلوان گفت . كوه‌تن را در خيمه‌يى دربند كردند و چند كس برو موكل كردند . بعد از آن خود بعيش و شراب خوردن نشستند . آن سپاه آن شب ايمن و آسوده بودند و خلق شهر از زن و از مرد دعا بر جان بهزاد مىكردند . بهزاد به شراب خوردن قرار گرفت ، بيت :
ز شادى در آن دم مى لعل خواست * بفرمود تا بزم كردند راست نهادند نقل و گرفتند جام * بدان جامها در مى لعل فام بخار مى از بزم بر مغز شد * حيات بدن را هوا نغز شد شب تيره را لون او روز كرد * برو سينه را شادىافروز كرد « 1 »
هامش
( 1 ) - شعر از دارابنامهء منظوم مفقود يا از گزارندهء داستان است .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 645 | مولانا محمد بن احمد بيغمى