اى پهلوان اكنون نوبت منست ، چون نوبت به تو رسد آنگاه هرچه خواهى بكن .
كوهتن گفت چه خواهى كردن ؟ بهزاد گفت من دانم . هرچه خواهم كنم و در ميانش آويخت و ميانش را محكم گرفت و بنياد زور كرد . كوهتن گفت اى نادان اگر من مرده باشم چون تو صد تن بايد كه مرا دوش بدوش بغلطانند . بچه رو در بند كمر من آويختهاى ؟ بهزاد گفت حاضر باش كه زور خواهم كردن بتوفيق خداى تعالى . شعر :
كمرگاه آن شاه مغرب زمين * گرفت آن هنرمند با آفرين
مكابر درآمد گرفتش كمر * يكى زور كرد آن يل نامور
بگفتا بتوفيق يكتا « 1 » خداى * برآورد او را چو كوهى ز جاى
چو برداشت پهلو ز جاى اندرش * برآورد هم بر فراز سرش « 2 »
مؤلف اين سمر و قايل اين خبر روايت كند كه چون پهلوان زمان و نوادهء سام نريمان كوهتن رعدآواز را از زمين برداشت ، چنانك هر دو سپاه بديدند ، بگرمى بر زمين زد و بر سينهء او نشست و بن حلق او را محكم بگرفت و خنجر آبدار چون زبان مار بركشيد و بند كلاه خود او را ببريد و آن خنجر بر حلق او نهاد و گفت اى كافر نجنبى ! ديدى قوت يزدانى و نصرت سبحانى را كه چگونه بر تو دست يافتم ؟ اكنون دست به بنده ده تا دستت را ببندم و اگرنه سرت را از تن جدا كنم . كوهتن هيچ به خود نبود و هيچ اختيارش نمانده بود . بهزاد نگاه كرد ، كوهتن را ديد بغايت بد شكل و بدسواد ، اما بهيبت و صلابت تمام .
راوى گويد كه چون پهلوان بهزاد او را بربست ، سپاهش ميخواستند كه او را خلاص كنند و حمله كنند . جهانسوز نگداشت و گفت زينهار كه حمله مكنيد ! كه اگر شما حمله كنيد پهلوان در دست اين سوار كشته شود . بهزاد از سينهء كوهتن برخاست « 3 »
هامش
( 1 ) - در اصل : يكى .
( 2 ) - شعر از گزارندهء داستان و يا از منظومهء مفقود دارابنامه است .
( 3 ) - در اصل : برخواست .