قبهء سپر بهزاد كه آواز طراقاى آن عمود آن هردو سپاه بشنيدند و دل در بر ايشان از آن هيبت بلرزيد . پهلوان بهزاد بتوفيق ملك با عدل و راد آن ضرب عمود گرانرا بگرفت .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه پايهاى بهزاد تا كعب در زمين فرو رفت و بند بر بند بهزاد در كوفت نشست و عرق از مسام « 1 » او روان شد و دل در بر او در طپيدن آمد . اما سپر برانداخت و بازبگرفت . آن روز در روى بسيط عالم كسى نبود كه تواند آن ضرب گرز را از دست آن ملعون گرفتن . بهزاد دلشاد بتوفيق خداى تعالى بگرفت . غوغا از هر دو سپاه برآمد . دشمن و دوست از دور و نزديك و مردم كه بر سر برج و بارو بودند جمله تحسين كردند و آفرين بر آن دست و بازو كردند كه نيكو گرفت آن ضرب را . رنگ از روى كوهتن برفت . با خود گفت من عظيم غلط كردهام ! عجب اگر با اين جوان برآيم ! بعمود پانصد منى و هفتصد منى و هزار منى با او كوشيدم و به هيچ نوع با او برنيامدم ، اگر بجان نكوشم امكان دارد كه مرا عاجز كند . روى به بهزاد كرد و گفت اى پهلوان جهان و اى سر سروران عالم ، تو مگوى كه من مرد غريبم و بازرگان بىنوايم . تو بگوى كه من يادگار رستم دستانم و نقد سام نريمانم ! تصور من اين نبود كه تو و صد چون تو توانند اين ضرب از دستم گرفتن . بهزاد گفت اى كافر من كيستم و چيستم ؟
بىوجودى و تن ضعيف و اندام نحيف ! اما مرا خدايى هست كه نصرتدهنده و مقصود رساننده اوست و مرا توكل كل بر كرم اوست . خدايم بقدرت از شر تو كافر نگاه داشت . كوهتن گفت اگر راست ميگويى يك ضرب ديگر بگير تا بدانم كه خدايت نگاه ميدارد . اين بگفت و سرچنگ فراز كرد و پشت دو تا كرد تا گرز را از زمين بردارد . بهزاد گفت اين حرامزاده را امان دادن و تحمل « 2 » كردن از نادانى باشد . در دويد و سر دست كوهتن را بگرفت و به بر خود كشيد و گفت
هامش
( 1 ) - در اصل : مشام .
( 2 ) - تحمل بجاى تأمل به كار رفته است .