خدمتكارانم آن ساز ميدانم را بياريد . بهزاد نگاه كرد ، بقرب چهل كس مىآمدند و يك عمودى بزنجيرها بسته در روى ميدان مىكشيدند تا بميان ميدان رسيدند .
آوردند و در ميدان انداختند و بازگشتند . بهزاد نگاه كرد ، درختى ديد از چوب صنوبر تراشيده و سنگ آسيايى « 1 » در وى افگنده و بميخهاى پولاد محكم كرده .
كوهتن از پشت تگاور فرود آمد و قبضهء آن عمود را بگرفت و از زمين برداشت و گرد سر بگردانيد و گفت اى نادان بىعقل ، ترا نصيحت كردم ، قبول نكردى و سخن مرا نشنيدى . اكنون پاىدار كه در زير اين گرزم سرمه خواهى شدن ! بهزاد گفت اين گرز را بر پشت مركب نتوان گرفتن ، مبادا مركب خطا كند كه عظيم گرزيست ، من مثل اين گرز نديدهام ! بهزاد از پشت مركب پياده شد و دامن زره در كمربند محكم كرد و سپر پولاد در سركشيد و گفت بيار كه من توكل بر خداى تعالى كردم . كوهتن نيز دامن در كمر زد ، غوغا از هر دو سپاه برآمد . آزادبخت چون چنان ديد دست بدعا برداشت و گفت الهى تو قادرى و بر همه اشياء توانايى و بينا و دانايى « 2 » . بحرمت نيكان درگاهت و بحرمت خاصان بارگاهت و بحرمت انبياى مرسلين و بحرمت اهل يسار و اهل يمين و بحرمت سالكان باعزت و به خدمت صالحان باحرمت ، بيت :
برآورد سر را و گفت اى خداى * تويى كردگار زمين و سماى
تو آنى كه از هيچچيز آورى * همان عاجزانرا كنى ياورى
ايا عالم الغيب پروردگار * ايا قادر و قاهر و كامكار
برحمت نظر كن تو در كار ما * كه سر در سر آورد پرگار ما
بجز تو دگر كيستمان دستگير * بفضل و عنايت تومان دستگير « 3 »
بخداييت و بعزتت كه اين جوان غريب را از شر اين حرامزاده تو نگاه دار و او را بر اين كافر دست فرصت و نصرت ده . تا او را اين مناجات كردن ، كوهتن رعدآواز ، آن ديو بىمعنى به صورت گراز ، آن عمود هزار منى را فروكوفت بر
هامش
( 1 ) - در اصل : آسايى .
( 2 ) - در اصل : توانايى .
( 3 ) - از دارابنامهء منظوم مفقود .