تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 641

مساهمون:

ص٦٤١
كارى نباشد . بهزاد چون اين سخن بشنيد بخنديد و گفت اى كوه‌تن ، عظيم ابله و احمق و نادانى ! من بدان در ميدان آمده‌ام تا ترا دست و گردن بسته از ميدان بدر برم و شر ظلم ترا از عالم دفع كنم و سپاهت را بشكنم و ملكت را بگيرم . تو مرا ناگرفته آزاد ميكنى ؟ اگرت آرزوى اسب و سلاح منست به مردى از من بستان كه من نيز به مردى پوشيده‌ام . كوه‌تن گفت بر تو رحم ميكنم ، چون قبول نمىكنى به تو مرادى دارم . مردام را برآر تا با تو حرب كنم . بهزاد گفت چه مراد دارى بگو تا برآرم . گفت يك بار نقاب از رويت برافگن تا ترا ببينم كه كيستى كه از من نمىترسى و سه روز است كه با من حرب مىكنى . بهزاد گفت مرادت را برآرم و مقصودت حاصل كنم . اين بگفت و نقاب از پيش جمال خود برداشت و شكل و شمايل خود را بكوه‌تن نمود . كوه‌تن چون آن جمال را بديد حيران بماند . گفت اى جوانمرد الحق خوب ديدارى و خوش محاوره‌اى ! بيا پيش تا ترا نيكو نگاه دارم و خون مبارزان خود را به تو ببخشم و شهر ايمن بگيرم و به تو دهم . بهزاد گفت اى كوه‌تن ترا هيچ چاره نيست ! جانرا وداع كن كه من از ايران بقبض جان تو آمده‌ام ! يزدانم بقدرت اينجا آورده است تا ترا هلاك كنم ! بارى دستى برآر و جهدى بكن ! چون از دست منت رهايى نخواهد بودن بارى بناموس كشته شوى [ بهتر ] . كوه‌تن عظيم در غضب رفت ، گفت اى هيچ‌كس تو كه باشى كه اين سخن بر روى من توانى گفتن ! من آنچه گفتم مرا بر جوانى و غريبى تو رحم آمد ، چون قبول نمىكنى تو دانى كه بخت از تو برگشته است و سعادت از تو رميده است كه ترا معارض من كرده است . يك لحظه تحمل « 1 » كن تا بگويم كه چه مىبايد كردن . بعد از آن سر از عقب كرد و يك نعره زد كه دل در بر هر دو سپاه بلرزيد و مركبان رميدند . در عقب نعره گفت اى
هامش
( 1 ) - تحمل بجاى تأمل به كار رفته است .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 641 | مولانا محمد بن احمد بيغمى