گردان راست كردند . چون ميمنه و ميسره و قلب و جناح راست شد ، اول كسى كه عزم ميدان كرد كوهتن رعدآواز بود ، نعرهزنان در ميدان آمد . طريت كرد و جولان نمود و مبارز خواست . بهزاد نيز عزم ميدان كرد ، برانگيخت آن مركب ميدانى جولانى را در برگستوان كبود كشيده و پيشبندى از آيينهء فرنگى بسته ؛ زين زرين بر پشت مركب نهاده و بهزاد چون سد سكندرى ، آن كان جگر ، آن مبارز والاگهر ، آن پهلوان زمانه و آن شجاع يگانه ، آن مير لشكرشكن و آن شير پلنگافگن ، آهنگ ميدان كرد ، بيت :
درآمد ملك در ميان مصاف * سواره بر آن مركب كه شكاف
دلاور ستورى چو باد صبا * خروشان چو شيرى بوقت و غا
جهنده چو برق و رونده چو ابر * نه در دلش آرام و در سينه صبر
چو پولاد سم و چو طاوس دم * مغرق در آهن زدم تا به سم
چو بهزاد دلشاد به روى سوار * سوار گرانمايهء روزگار
برانگيخت در طرف ميدان ستور * بمانند تا زنده باد دبور
برآورد يك نعره از دل بلب * كه در گوش خلقان فگندش تعب « 1 »
چون شير غرنده و چون ببر درنده و چون اژدهاى دمان و چون آتش سوزان در مقابل كوهتن آمد . كوهتن چون آن مهابت و چابكسوارى و آيين ميداندارى او را بديد ، رو به بهزاد كرد و گفت اى جوانمرد عظيم چست و چابكى و مبارز و ستركى ! سخن من قبول كن و بر جوانى و غريبى خود رحم كن ! از سر كين و عداوت درگذر و از پشت مركب پياده شو و ران و ركاب مرا ببوس و اين مركب و سلاحت را به من ده تا من از سر جوانمردى و غريبنوازى از سر خونت درگذرم و ترا آزاد كنم و هرچه خواهم با دشمنان خود بكنم و ترا ببخشم كه مرد غريبى ، و هر كجا كه خواهى به روى ، و حكم كنم كه هيچكس را با تو
هامش
( 1 ) - شعر از گزارندهء داستان و يا از منظومهء مفقود دارابنامه است .