دوست و دشمن برآمد . بهزاد نيز حمله كرد ، او بگرفت . جنگ گرم شد و چند حمله در ميان ايشان خطا شد ، شعر :
طراق سر گرزهاى گران * برآمد به نزديكى اختران
بسيارى بكوشيدند و بر هم ظفر نيافتند . عاقبت شب درآمد ، كوهتن گفت كار من و تو افتاد بفردا كه در ميدان درآييم . بهزاد گفت روا باشد . پس هر دو از ميدان بيرون آمدند . پهلوان گيهان بهزاد به سپاه فرود آمد . آزادبخت بسيار آفرين كرد . بهزاد گفت تا فردا حال ما چون شود كه من دو روز است در ميدان ميروم و با اين مجهول مىكوشم و ظفر نمىيابم !
از آن طرف كوهتن بازگشت ، عظيم پريشان و ملول . وزيرش گفت اى خداوند سبب ملالت چيست ؟ گفت ازين بدتر چه باشد كه تمام نام و ننگ ما رفت ! هرچند فردا با عمود هزار منى حرب خواهم كردن ، اما اين عظيم سواريست كه با من دو روز ميداندارى كرد ! جهانسوز گفت اى ملك عظيم سواريست ! مبارز « 1 » جهانست و هيچ معلوم نشد كه او كيست و از كجاست و با آزادبخت چه دوستى دارد كه از طرف ايشان چنان ايستادگى مىكند . كوهتن گفت كه فردا او را زنده بيارم تا حال خود را پيش ما بگويد . فردا روز آخرست ، شما كارسازى حرب كنيد .
منادى حرب در آن سپاه زدند . جاسوسان آزادبخت اين خبر آوردند كه فردا حرب خواهد بود . بهزاد گفت كه يزدان راست آرد كه فردا كار كوهتن تمام كنم .
آن شب در آندو سپاه كارسازى حرب فردا مىكردند و از مبارزت بهزاد مىگفتند ، تا آن شب بگدشت و روز روشن شد و خورشيد جمشيد طلوع كرد و آفتاب جهانتاب برآمد . آندو حشر و آندو درياى تير و تبر از جاى برجستند و غرق پولاد و جوشن شدند و مركبان در زير برگستوان كشيدند و علمهاى الوان الوان برافراشتند و دامن چتر شاهى فروگداشتند . نقيبان چوبها در دست گرفتند و صف
هامش
( 1 ) - در اصل : مبارز جهارز .