تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 637

مساهمون:

ص٦٣٧
اى نادان چه خواهى كردن ؟ بهزاد گفت بتوفيق خداى تعالى گرزت بگيرم و دمارت برآرم . كوه‌تن گفت اى نادان اگر كوه پولاد باشى كه از ضرب گرزم پخش گردى و اگر درخت آهن باشى كه از باد عمودم نگونسار گردى . بهزاد گفت اين همه لاف است ، بيار تا چه دارى ! كوه‌تن فروكوفت آن عمود را بر قبهء سپريل ايران و مبارز جهان بهزاد نامدار ؛ بگرفت چنانك هيچ گزندى به دو [ و ] مركبش نرسيد .
گر آن حمله بر كوه كردى گران * برفتى ز جا پاى كوه گران
چون كوه‌تن بباد مركب درگدشت بهزاد سپر برانداخت و بازبگرفت و مركب را در جولان درآورد . آواز طبل بشارت از سپاه ايمن برآمد . آزادبخت از شادى بخنديد ، كوه‌تن چون بسر ميدان رسيد عنان مركب بگردانيد ، بهزاد را زنده ديد ، باز عنان بر بهزاد راست كرد و گفت اى جوان غريب مردانه رفتى و نيكو گرفتى ! اما زينهار كه در غلط نيفتى كه هنر من زيادت از اينست كه من بگرز هفتصد منى و هزار منى حرب ميكنم . بهزاد گفت توكل من بر خداست . كوه‌تن گفت يك ضرب ديگر بگير ! بهزاد گفت روا باشد ! اين بگفت و سپر پولاد در سركشيد . كافر فروكوفت ، آن را نيز بگرفت ، بهزاد دست بر گرز كرد ، روايت كند راوى اين داستان كه عمود بهزاد صد و نود من بود ولى ضربش از هزار من زيادت بود . كوه‌تن سپر در سركشيد . بهزاد يك ميدان عنان مركب بازكشيد و آنگاه مهميز تيز بر آبگاه مركب زد و مركب را در تگ آورد و به انگشت پا در ركاب بايستاد و آن گرز را چنان بر قبهء سپر كوه‌تن فروكوفت كه يك شعلهء آتش از سر گرز و قبهء سپر بر فلك رفت . بند بر بند او بلرزيد . كوه‌تن با خود گفت حاضر باش كه حريفت عظيم است ! او نيز دست بعمود كرد . راوى داستان روايت كند كه آن‌دو مبارز دلاور گرز درهم نهادند . از اول روز تا آخر روز جنگ كردند تا چهل حمله در ميان ايشان باطل شد . مركبان از جستن و حركت كردن بازماندند . عاقبت آفتاب رو بغروب نهاد . كوه‌تن خسته
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 637 | مولانا محمد بن احمد بيغمى