كفل گرد اسبى كناغى ميان * به دو ديده چون زهرهء آسمان
قمر صورتى بود و عقرب دمى * جگر آهنينى و خارا سمى
سواريش بر پشت كز روزگار * سبق برده بد درگه كارزار
سپاه گرانرا سپهدار بود * دلاور به دو جلد و عيار بود
درآمد بميدان پيكار در * بزد دست و برداشت خودش ز سر
مرآن خود در كوههء زين نهاد * بغريد چون رعد و آواز داد « 1 »
طريتكنان و نعرهزنان و جولانكنان در مقابل كوهتن رعدآواز آمد و يك نعره بر كوهتن زد كه از آن نعره سهمى و صلابتى در دل كوهتن نشست . هرچند كه بهزاد در مقابل او بس محقر مىنمود ، اما بدل و جگر و هنر هزار چون او بود . گفت اى حرامزادهء كافر و اى ملعون بدگوهر ، آمدم در ميدانت تا بشمشير بستانم جانت ! كوهتن چون بهزاد را بديد گفت نيكت يافتم كه بجان از تو درتافتم ! ياد دارى كه چها كردى و از مبارزانم چون هلاك كردى ؟ اكنون بزارى زارت بخواهم كشتن كه مرغ هوا و ماهى دريا را بر تو گريه آيد . بهزاد گفت اى ملعون اميد بفضل خداى تعالى دارم كه مرا بر تو غالب كند كه او قادر است كه پشهء ضعيف را بر فيل ژيان مسلط مىكند و مور حقير را بر شير دمان نصرت ميدهد . كوهتن گفت معلوم شد كه تو يزدانپرستى ، اكنون با خدايت بگو كه ترا از ضرب گرز من برهاند . بهزاد گفت خداى ما كريم و رحيم است ، بيار تا چه دارى ؟ كوهتن دست بعمود گران كرد .
مؤلف اين داستان روايت مىكند كه آن ملعون سه عمود داشت يكى پانصد من و يكى هفتصد من و يكى هزار من . آن روز عمود پانصد منى داشت . بركشيد ، چون كوه پولاد برانداخت و بگرفت و گرد سروگردن بگردانيد و حوالهء بهزاد كرد .
بهزاد سپر در روى درآورد . غوغا از هر دو سپاه برآمد . كوهتن بخنده گفت
هامش
( 1 ) - شعر از دارابنامهء منظوم مفقودست .