بركشيده ، تندخوى و زشتروى ، كوهاندام و بدسرانجام ، چون كوه پولاد و چون درياى جوشان و چون ابر خروشان ؛ عظيم تند و تيز چون آب روان و آتش سوزان عزم ميدان كرد . نعرهزنان چون اشتر مست كف كرده در ميدان درآمد و سر راه بر شادبخت گرفت . شادبخت چون او را بديد خود را وداع كرد ، مىخواست كه بگريزد ، ناموس كرد و گفت هرچه بادا باد ! بجان بكوشم ! اگر هلاك شوم آن اولىتر كه در زير ننگ باشم . اين با خود بگفت و مركب برو گرم كرد و نيزه « 1 » برو حواله كرد . كوهتن رعدآواز سر دست دراز كرد و نيزهء او را بگرفت و زور كرد و آن نيزه از دست شادبخت بكشيد و بر بند كمرش زد و او را از پشت مركب سرنگون كرد . غلامان كوهتن در ميدان آمدند و شادبخت را دست و گردن بسته از ميدان بدر بردند . فغان از جان آزادبخت برآمد و دست بر دست زد و گريه درگرفت و گفت دريغ از شادبخت كه در دست اين كافر افتاد ! بهزاد تيزتيز در ميدان نگاه كرد ، عظيم سوارى را ديد ، عظيم بالا و قوىهيكل چون كوه پولاد ، با خود گفت عظيم مبارزيست اين كوهتن ! هركس كه در ميدان اين سوار رود اول ترك سرش بايد كردن . كوهتن رعدآواز يك نعره زد چنانك كوه و در و دشت از آواز او بلرزيد و آواز طبل و نقاره پست شد .
مركبان برميدند و لرزه در دلها افتاد و رنگ از رخسارهء جمله برفت . در عقب نعره گفت كجاست رستم دستان و سام نريمان و مبارزان جهان و پهلوانان ايران و توران .
اى بختبرگشتگان و اى سعادترميدگان و اى اجلرسيدگان ، بياييد در ميدانم و اگر شما نمىآييد تا من بيايم كه يكى جان نخواهيد بردن ! از اين نوع سخنها مىگفت و جولان مىكرد . هيچكس را زهره و ياراى آن نبود كه در ميدان رود . بهزاد همچنان در ميدان نگاه مىكرد . آزادبخت گفت اى جوانمرد كوهتن رعدآواز اينست و دشمن ماست ، بدين عظيمى و صلابت ! كه تواند با اين حرامزاده
هامش
( 1 ) - در اصل : به نيزه .