تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 635

مساهمون:

ص٦٣٥
كوشيدن ؟ بهزاد گفت اى شهريار همتى با من دار كه من در ميدان اين كس خواهم رفتن . اگرم يزدان نصرت داد « 1 » و برو ظفر يافتم دولت ما و اگر كار بر نوع ديگر شود و من بدست او بهلاك آيم تن مردهء مرا زود در خاك كنيد و البته در عقب من كسى بيايد و چون معلوم كنند كه من بر دست كه بهلاك آمده‌ام البته خون من ازو بخواهند كه من بىكس نيستم . آزادبخت گفت اى شيرمرد تو كيستى و نامت چيست و كسان تو كيانند ، و آن روز مباد ، اگر نعوذ باللّه « 2 » ترا حالتى واقع شود از ما يكى زنده نمانيم ، بارى بگو كه كيستى ؟ بهزاد گفت بدانك نام من بهزاد است ، پسر پهلوان پيلتن بن پيل زور بن آذر برزين بن فرامرز بن رستم زال ام « 3 » . دو برادر دارم يكى فرخ‌زاد و يكى پيلتن نام دارند . مرا در ملاطيه با برادرم فرخ‌زاد عداوتى واقع شد ، بىاختيار جدا شدم و بدين موضع رسيدم ، البته در عقب من كسى بيايد . آزادبخت گفت ما شنيده‌ايم كه رستم نامى در ايران بوده است كه پدر اين صندلوس ديو بر دست او بهلاك آمده است . اما از ديگران نمىدانيم و اين ملاطيه را نيز شنيده‌ايم اما از آن موضع كس بدينجا كم مىآيند و كم ميروند و اگر ترا ازين حرام‌زاده ترس هست در ميدانش مرو . در حصار رويم كه ايمن شهر محكم است . به اتفاق هم حرب كنيم . بهزاد گفت اگر جملهء اين سپاه همه كوه‌تن شوند كه هرگز نترسم كه مىدانم بىحكم يزدان هيچ چيز نيست و رفتن ما در حصار عيب و عار باشد . حاليا همتى بدار كه رفتم در ميدان اين كافر تا حكم يزدان چيست . اين بگفت و آزادبخت و بلندهمت را وداع كرد و توكل بر خداى تعالى كرد و آن مركب بحرى را كه در شرق و غرب عالم نظير نداشت و با آن سلاح كه هيچ شاه‌زاده‌يى را نبود مركب در ميدان جهانيد .
بزيرش ستورى كه در روزگار * نديدست اسبى چنان صد سوار دبورى نسب صرصرى گوهرى * جنوبى صفت عرعرى پيكرى
هامش
( 1 ) - در اصل : دهد . ( 2 ) - در اصل : نعوذا باللّه . ( 3 ) - در اصل : است .