تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 633

مساهمون:

ص٦٣٣
كوه‌تن گفت به غير من هركه در ميدان اين مجهول رود كشته شود . بهرچند كه عيب و عار من باشد كه در ميدان اين بىسروپا روم اما چكنم كه ناچار است . حاليا امروز شب شد ، بازگرديد كه فردا ميدان‌دارى از آن من خواهد بودن . اين بگفت و بفرمود تا طبل بازگشتن بزدند . هردو سپاه از هم بازگشتند . آزادبخت استقبال بهزاد كرد و گفت اى آزاده‌مرد ، يزدانت از چشم بد نگاه داراد كه پشت و پناه اين ضعيفان بىقوت و اين عاجزان بىصولت شدى . بهزاد گفت بتوفيق يزدان و بدولت تو كردم ، هيچ دل بد مكن و هيچ اندوه بخاطر خود راه مده كه مرا يزدان از براى نصرت شما فرستاده است . بعد از آن فرود آمدند و بكارسازى حرب فردا مشغول شدند . در آن هردو سپاه نام بهزاد بود كه با جان دشمنان چها كرده بود ، تا وقتى كه شب درآمد ، بيت :
چو شب سر برآورد از باختر * سياهى درآمد به آفاق در ز شب روز روشن هزيمت گرفت * ز سياره گردون غنيمت گرفت طلايه شد از هردو لشكر بدر * همى گشت در گرد هردو حشر
آن شب هردو سپاه كارسازى تمام كردند تا وقتى كه صبح صادق روى بنمود و صيقل‌گر زمانه بصيقل نور شمس زنگ از روى آيينهء عالم بزدود . آن هردو سپاه سوار شدند و غرق جوشن و آلات جنگ شدند ، دليروار رو بمصاف‌گاه نهادند . اول كسى كه عزم ميدان كرد سوارى بود آراسته از سپاه ايمن و بر مركبى آراسته سوار شده ، چون در ميدان درآمد طريت كرد و جولان نمود و مبارز خواست . هيچ‌كس آهنگ ميدان نكرد ، برانگيخت سوارى همچون كوه پولاد و غرق پولاد و جوشن و بر كرگدنى سوار شده ؛ اژدهاهيبتى ، آهوتگى ، كوه‌رگى ، بيت :
بسان كتاب مخطط تنش * بسى زنگله بود در گردنش سم از سيم و دنبال اورنگ رنگ * تنش خال بر خال همچون پلنگ « 1 »
بر پشت او كوه‌تن رعدآواز ، آن شيرزور گرگ‌گاز ، قدى چون درخت زقوم
هامش
( 1 ) - شعر از گزارندهء داستان يا از دارابنامهء منظوم مفقودست .